از خانه بیرون میروم هوا عالیست دیشب و حتی امروز صبح باران یکریز معطری
کوچهها را شسته کوچهها و درختان را هم زمین را پشتبام خانهها باغها جادهها
نهرها و ... و حتی خود هوا را. هوا یک جور دیگر شاداب است باید هم انگار باشد بهار
است و بهار آیا چیزی جز شادابی است «بهار است و هنگام گل چیدن من» بهار است به
بهار میاندیشم که مثل همیشه چه گریزپاست و چه تند و شکوهمند از مقابل چشمهای
غافل ما میگریزد راستی میگریزد انگار به غفلت و بیترانگی ما ایمان دارد و چنین
سرمست از دیدگان قدرنشناس ما خود را گم میکند از خانه بیرون میزنم به قصد حوزه
هنری که قرار است و همیشه هست که جلسه شعر افغانستان بچههای افغانی که در ایران
ماندگار شدهاند در آن تشکیل شود و به گمانم تشکیل شده است و گذشته است چون من از
دم خوابگاه و اتوبوس و مترو و گذر از تونل بیحس و حال مترو که هیچ برایش (انگار
فرقی ندارد) که بهار است یا زمستان در بیتفاوتی خودش لمیده است به حوزه هنری برسم
ساعت پنج عصر شده است ولی آنجا نشانی از جلسه نیست ولی هست نه آن جلسه که مراسم
بزرگداشت نویسندگان جنگ به نام همسفران.
28/1/82
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:28  توسط مجيد اكبرزاده
|
روز داشت به پایان میرسید مثل عمر پیرمردی که یک عمر در گذر ثانیههایش دم
زده بود و به جنگ زندگی رفته بود و اینک آن پیرمرد تنهای غمگین داشت به غروب خودش
نگاه میکرد غروبی که انگار پایان عمر او را رقم میزد پیرمرد عصازنان از خطکشی
رد شد و در خود خمیده و قوز کرده با نگاهی حیران و متحیر آدمهایی که میآمدند و
میرفتند بیهیچ توجهی و حتی نگاهی که او حاصل گذر ثانیهها و ساعتها و سالها
بود پیرمرد اما خودش را در هیبت جوانیهایش به خاطر میآورد آن روزها هنوز لرز لرز
زندگی امروز را نداشت تنش قرص و محکم بود و خودش چون سنگی در برابر موانع میدانست
دنگ دنگ صدای هراسناک جنگ را در گوشهایش گاه و ناگاه با هر قدمی که بر میداشت حس
میکرد خود را در جنگی با همه دنیا میدید با همه آدمها با خود زندگی با مرگی که
برایش جان کنده بود و این چالهای که به گور بزرگی میمانست از پشت از پشت نه که
گام به گام او بزرگتر و نزدیکتر میشد و آنگاه او را در کام میگرفت ولی او خیال
تسلیم نداشت یک عمر با درد و خستگی با آدمهایی که بیتفاوت از کنارش رد شده بودند یا او از کنارشان رد شده بود با نفس تا آخرین دم خود جنگیده بود اینک خیال تسلیم
شدن نداشت زندگی یک جنگ اعلامنشده است که پایانش حتی پایان جنگ نیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:26  توسط مجيد اكبرزاده
|
چه فرقی میکند امروز آخر اسفند یا اول فروردین یا چندم تیر و دی باشد روزها
در پی هم گذشتند و میگذرند و خواهد گذشت هم. آنچه مهم است این است که ما ماندهایم
و عادت دیرینه ماندن و سنگواره شدن اینگونه ماندن هم خواست آدم نیست ماندن و
پوسیدن خوشا آنان که اینگونه گونه دیگر ماندن را آزمودهاند ماندن در حرکت و نه
فرو رفتن در رکود چه بسیار حسرتها که زاییده میشوند از اینکه یک لحظه از این
روزها برگردد و حق آن به درستی ادا شود مسلماً همه تجربه کردهایم که مثلاً کاری
سابقهای که سرنوشت آن در چند ساعت و چند دقیقه مشخص میشود و حتی در ورزش مثلاً
ثانیه و صدم ثانیه و هزارم ثانیه مطرح است یعنی اگر قدر بدانیم و هر هزارم ثانیه
در این عمری که ما میگذرانیم اهمیت دارد چه رسد به سال و ماه و چقدر آدمی در
خسران باشد که این لحظههای ناب را به این راحتی از دست بدهد و واننگرد که چه بر
سر روزگار خودش آورده است چه لحظهها که ما عمری را برای رسیدنشان سر میکنیم و
آنگاه که فرا میرسد بیهوده و ابتر از دستش میدهیم.
امروز آن بهاری را که در انتظارش بودیم باهمه شکوهش فرا رسیده است بهاری که
دارد پیشانی همه درختها را از چروک زمستان میگشاید و نوید نکویی دارد بهاری که
در انتظارش بودیم! همیشه فکر میکنم این بهار چرا اینقدر زود از دست میرود مثل
تمام لحظههای عمر اما احساس من این است که تا چشم به هم بزنی بهار میگریزد و
واقعاً میگذرد مثل بادی که میآید کف دست آدم را اگر پر یا خالی میروبد و میگریزد
آنگاه که سر بر میآوری بهار رفته است با هر آنچه داشتی و نداشتی (لحظه به لحظه
عقربهها تندتر شدند) این توصیف رسیدن بهار و گذر آن است حتی بهار آمد حتی بهار
رفت امروز سه روز از بهار سال 1382 گذشته است یعنی هفتاد و دو ساعت تمام و چند
دقیقه و چندصد ثانیه و چندین هزار هزارم ثانیه و آنوقت ما چه کردهایم جز نشستن و
انتظار انتظاری پوچ انتظار کندن و رفتن انگار برای آسودن نیامدهایم آمدهایم که
برویم این درست باید برویم ولی اگر در اینجایی که رسیدهایم هیچ نکنیم در آنجایی
که میتواند هر جای عالم باشد چه انتظاریست که کاری کنیم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:25  توسط مجيد اكبرزاده
|
نقد فیلم مسیر سبز
جان کافی؛ مثل قهوه نوشته میشه، روح بلند او برای این تنهایی دیگر طاقت نداشت
این فیلم درباره قیامت و دستان شفابخش و انتقام و عرفان و معجزه است جان کافی خودش
را برای مرگ محتوم آماده میکند او به خودآگاهی رسیده است خودآگاهی اینکه هر
انسانی مسیر سبزی دارد که باید از آن عبور کند گاهی با خودم فکر میکنم و این
میثاق همه انسانهاست که در آن اعتراف به توحید و قیامت نمود دارد.
جان کافی انسان جاودانه و معجزهایست که تنهایی و درد را برنمیتابد و خود را
برای مسیر سبز آماده میکند مسیر سبزی که او را از رنج احساس درد دیگران میرهاند
او از اینکه سراسر دنیا پر از درد است بر خود میپیچد خسته است و خستگیاش را با
پشت کردن به آن نیمه تاریک راهرو زندان و در خود جمع شدن تسلی میدهد گرچه صورت
پروقار و صدای آرام او نمایشگر میزان درد او نیست. در فیلم میبینیم که بهترین
شخصیت فیلم توسط شخصیت بهتر و بدترین شخصیت توسط بدترین کشته میشود. این فیلم
درحقیقت تجسمی از قیامت است که روشن شدن حقیقت و مجازات مجرمان از جنبههای آن
است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:23  توسط مجيد اكبرزاده
|
25 تا 27 بهمن 76
راهها دراز میشوند و ما از اردبیل دورتر فرودگاه را پشت سر میگذاریم ساعت
هشت و نیم است و یا نُه و کی خواهیم رسید... کنار جاده پر از برف است و پر از
ماشینهایی که میگذرند و میآیند نزدیک به تهران شدیم اگر یک دویست کیلومتر دیگر
هم برویم شاید رسیدیم تبریز یا تهران الان آقای ... بغلدستم نشسته و دارد به
حرفام میخنده میشه به ما بگید چرا میخندید دیگه خندت نمییاد... از یک درختزار
که همهشان خشک خشکند و چند برگ روی شاخهها آویزان است و از دور یک مرغداری میبینیم...
در نمین هستیم حال مریم خانم به هم خورده و ما برای او به دنبال درمان؛ قرص پیدا
نمیکنیم گویی اینجا داروخانه نیست به یکی از میدانهای نمین رسیدیم شاید میدان
بسیج باشد این رزمنده بیچاره در این هوای سرد ایستاده و تفنگش را بالا کرده و
پرچمش بالای سر او باد میخورد...
دفتر امام جمعه را رد کردیم باز هم قرص پیدا نکردیم باد هم از پنجره باز به
داخل ماشین میآید و داخل ماشین هم سرد است انشاءالله که حال ما به هم نخورد مریم
خانم را بردند توی اداره کل ما هم در این سرما بیرون ایستادهایم... این آقا هم
برایمان تخمه آورده خدا بهش اجر بده – آجر بده – آجیل بده و غیره و...
نمین را رد کردیم به بچهها قرص دادند و حالشان سر جا آمد سربازان دارند ما را
بازرسی میکنند و در راهها باد سرد میوزد از این به بعد دره تپه شروع میشود و
ما هم رو به پایین میرویم و گردنهها را رد میکنیم تابلویی زدهاند و علامت فلش
که این خانگاه است گمانم خانگاه همان جایی است که قدیمها درویشها در آن جمع میشدند
خرابه مانند کنار راه اثرش باقی است بسمالله الرحمن الرحیم به تونل نزدیک میشویم
همچون روزنهای در کونه یواش یواش بزرگ میشود، راهداری در خدمت مردم است، و ما داخل
تونل میشویم تاریک تاریک است تنها علامتها دیده میشود و روی سرمان چراغ روشن
است بعد راه دراز میشود در دل کوه نوار هم از گوشهای میخواند جمعمان جور است
ماشین هم از جلو میآید بهبه نور از آن طرف تونل به ما چشمک میزند و راهنمای
ماشین هم. تونل را رد کردیم از پشت سرمان هم یک پیکان با سرعت به ما نزدیک میشود
در اطرافمان کوه و جنگل پر است و چشمها دوخته شده است به این افسون و به جالبانگیزناکترین
صحنهها نظر میکنیم در برابر ما نیگایا هست برف باریده و درختان خشک خشک در برابر
برف ایستادهاند...
راه بسته است ما زنجیر نداریم لاستیک یخشکن و غیره در برابر ما لودرها راه را
باز میکنند و یک صف دراز ایجاد شده ما هم انشاءالله به ادامهاش بپیوندیم راه
یکجا باز است راه یکجا بسته میتسوبیشی در راه میرود آهسته توی گردنه یک نیم ساعتی
به خاطر راهبندان در بینهبین، مینهبین در کنار تابلو منتظر ماندیم و خدا خواست
راه باز شد و ما به راه افتادیم الان هم چرت چرت تخمه را میشنوید توی راه که میآمدیم
یک پیرزنی زنبیل به دست رو به بالا میرفت باد و بوران هم میآمد بچهها میگفتند
توی سرما یخ میزند من گفتم اینها عادت کردهاند این سرما بهشون کارگر نمیشود
الان هم که خدمت شما هستیم آقای جوادی در حال تعمیر رختآویز لباسها هستند تا به
جامعه مملکت اسلامی خدمت کرده باشند بعد از تعمیر هم افتتاحیه هم برگزار شد ما
الان منتظریم با حضور آقای اکبرزاده استاندار محترم اردبیل و آقای سیدرحیمی معاون
سیاسی امنیتی و آقای امین جوادی معاونت برنامهریزی و آقای بابایی رئیس مجلس شورای
اسلامی افتتاح تمام شود.
به بالا که نگاه میکنیم مه از روی کوه پایین میآید انگار که ببر بزرگی است
که میخواهد گوسفندان توی دره را شکار کند بیست و پنج کیلومتر به آستارا. جنگل
هنوز نفس میکشد و برگ در برابر باد ایستاده است، این جنگل کبود...
در اطراف ما درختان سرو ایستاده بودند و به سمت آسمان سر بالا کرده، الان به
آستارا رسیدیم خانهها شیروانیاند ساعت 12 بود و ما بعد از گذشت از تالش از کنار
گیسوم پارک جنگلی گذشتیم بچهها همه خسته همه خوابآلود همه مریضحال بعد خوردن یک
پرتقال بزرگ کمی حال آمدند... خوش به حال مرغ ماهیخوار... دریا را میبینم دریایی
که آرام و خاموش در پهنه خاک گسترده است و از پس پشت هر خانهای و هر تلّی دیده میشود
دریا مرا به کودکیام برد دریا بزرگ است پاک است نجیب است به بزرگی دلها فتبارک
الله احسن الخالقین.
در خانه معلم شهرستان انزلی هستم برای نهار گرچه این غذاخوری بزرگ است ولی به
غذاخوری خانه فرهنگ اردبیل نمیرسد بله ماست هم آوردند نوشابه هم در مقابل خویشتن
داریم با حاجی آقا تقسیم میکنند.
الان از کنار اتوبوسی گذشتیم که تصادف کرده بود و قسمتهای زیادش آسیب دیده
بود فکر میکنم که تصادف بزرگی بوده باشد الان در شهر خمال خمام حمام حمال هستیم
عجایب خلقتی دیدم در این دشت که کلهاش را اینجوری اینجوری میکرد و پوست سرش تکان
تکان میخورد بعداً گوش و حلق و بینی و همه اجزایش را تکان داد این عجایب خلقت
اسمش امین جوادی است هاهاهاها عربها نفت را تولید نکردند بلکه این نفت است که عربها
را تولید کرده است از جملات قصار آقای اسلام بابایی ساعت سه در مسجد آقا در کنار
رودبار نماز خواندیم نماز ظهر.
بر روی سد منجیل ساعت ده و نیم اینجا راه تهران است الان در کنار نیروگاه بادی
هستیم اولین نیروگاه بادی کشور باد میآید و پروانهها میگردند.
ماه برف سنگ عسل نمکت مُرد( آی قارداش بالدوزون اؤلدی)
شنوندگان و بینندگان عزیز ما در نزدیکی قزوین هستیم اطراف ما برف باریده بچهها
کیک میخورند در نزدیکی مرکز بازرسی یک دووی تصادفی را به نمایش گذاشتهاند الان
اتوبان قزوین کرج هستیم و مه ما را در برگرفته و الان نیروگاه شهید رجایی در برابر
ماست من در برابر چشمانم میبینم که برف میبارد ولی بعضیها هنوز به باریدن برف
باور ندارند رسیدیم به تهران و میدان آزادی در برابر چشم ماست خدا را شکر سفرمان
اینجا به پایان میرسد و ما به مقصد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:22  توسط مجيد اكبرزاده
|
نقاشی و انتخاب یک لحظه از فضا! و یا گزینش جزئی از موقعیت و نمایش آن در دید
مخاطبی که از دیدنش عاجز مانده است و ابتدا و انتهای فضا و زمان را از دست داده
است و در عادت روزمره خود از دیدن شگفتیهای دیدنی و دیدنیهای شگفت اطراف خود باز
مانده است. و سوی این هنرمندان سعی شده به هر یک از اشیاء و فضاهای نقاشی شده از
اتاق روی میز از داخل شوفاژ و از تمام زوایای بسته و باز از زاویهی دید تازه به
مخاطب ارائه شوند تا او هم در کشف آنها و در نگاهشان شریک شود. در این نمایشگاه
این باور هنری آنچنان قوی به بار نشسته است که گاهی در فاصله بین یک اثر تا اثر
دیگر و یا در چرخش نگاه از تابلویی به تابلویی، وقتی با دیوار خالی و یا لوله
شوفاژ یا بازی سایه روشن خورشید بر روی در یا دیواری مواجه میشوی بیاختیار و یک
آن، آن را هم جزئی از کل نقاشیهایی بگیری که هنرمند با چینش آگاهانه خود خواسته است
نگاه مخاطب را به آن جذب نماید. در صورتی که این نور و این فاصله بین آثار و حتی
نوع و جزئیات قرارگیری بین فضاها تحت اختیار و کنترل هنرمند نبوده است اما در کل
نقاش هنرمند با اثری که ساخته است این حس را به مخاطب القا کرده که دیدی تازه را
از تابلوهای او شروع کند و در ادامه و در نگاه عادی خود چیزهایی را میبیند که پیش
از این آنها را نمیدید و یا برای دیدنشان وقت نمیگذاشت اساساً تمام تلاش
هنرمندانی که طبیعت بیجان را موضوع نقاشی خود میکنند این نکته است که این اشیاء
یا اجسام به عنوان جزئی از طبیعت و محیط پیرامون زندگی آدمها باید مد نظر مخاطبان
باشد این دید هنری است که به اشیاء و به موجودات جان دوباره میدهد و آنها را از
سکون و فراموشی دور میکند چنان که در بعضی از آثار این نمایشگاه ما شاهد هستیم که
نوع رنگگذاریها و نوع چیدمان عناصر در تصویر به گونهای است که به دکوراتیو بودن
تکیه دارد و هنرمند با پرهیز از بعد دادن به تصاویر و کاستن از حس دوری و نزدیکی
بین اشیاء واقعی خواسته است این پیام را به مخاطب برساند که این نگاه ماست که
اهمیت وضوح و حس دوری و نزدیکی را از اشیاء القا میکند و میتوان اشیاء را خارج
از حالت فرمیک خود دید و به خاطر سپرد.
توجه به جزئیات غیرلازم و نمایش دکوراتیو گونه اشیاء و همچنین تأکید بر رنگهای
خالص و اشباع توجه به بازیهای رنگ و نور بر روی شیشهها و بطریها و حالت شکستی
که در اثر عبور نور از آنها و اعوجاجی که در اثر آن در اشیاء و زمینههای پسِ پشتِ
آنها میشود دیدن عناصر حقیر و دورانداختنی چون بطری و برگهای خشک در کنار
موضوعیت دادن به پسزمینه اشیاء و آمیختن آن با اشیاء پیشزمینه تلاشی است که
هنرمند با به کاربستن آن دیدن وراء اشیاء و توجه به زمینه حضوری آنها را به مخاطب
گوشزد میکند و این خود موجب میشود که به گونهای عناصری که به چشم نمیآیند همارز
چیزهایی باشند که در دید نخست خود را به نگاه مخاطب تحمیل میکند و این خود به نگاه سنتی نقاشان ایرانی بسیار نزدیک است که
در اصطلاح از بیکار رها کردن سطوح پرهیز داشتند و کلیت موضوع را از لحاظ اهمیت از
طریق ترکیببندی ارائه میکردند نه از طریق میزان تراکم و مقدار پرداختی که روی
عناصر داشتند و این خود موجب میشود که حرکت چشم در عناصر تابلو به گونهای باشد
که تمامی تابلو به یک میزان و با یک حرکت حسابشده چشم دیده شود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط مجيد اكبرزاده
|
سرمو که بالا میگیرم خورشید سرشو پایین انداخته و داره میره پشت کوه. اسمون
رنگ خونه. یه پنجشنبه دیگم گذشت. امروز اومدم براش قرآن بخونم. بسم الله رو که میگم
اشک تو چشام جمع میشه. یاد مهربونیاش میافتم. یادمه سرمو میذاشتم روی زانوش و
اون دستهای سوزن سوزنش رو میکشید روی صورتم.
یاد قصههاش یاد غصههاش یاد شعرهایی
که برام میخوند یادم مییاد همیشه سفارش میکرد نمازمو بخونم. پنجشنبه که شد
قرآنشو بردارم بیام سر قبرش یاسین بخونم. یاسین والقران الحکیم و باز چشمام پراشکه
میشه اونوقت باید با گوشه پیراهنم اشکامو پاک کنم آخه یادم رفته دستمال سفیدمو
بیارم همونی که هروقت نگاهش میکنم انگار یه دنیا حرف باهام میزنه میگه مواظب
نمازت باش قضا نشه اونوقت باز دلم میگیره یاد اون شب میافتم که رفته بودم
گوسفندارو صحرا بردم مادر مریض بود گوشه اتاق قدیمیمون افتاده بود مادر این خونهرو
با فروختن سه تا گاو خریده بود اتاق نمور بود و هر وقت که بارون میبارید سقفش
چیکه میکرد اون کنار والور نفتی زیر لحاف کوچیکه خوابیده بود صبح که از خونه میاومدم
بیرون از توی رختخواب صدام زد که مواظب خودت باش خواهرم ناهارو گذاشت توی چنتم و
من خداحافظی کردم البته نمیخواستم برم ولی اونوقت گوسفندا گرسنه میموندند شب که
با اِسی همسایمون گوسفندامونو قاطی کرده بودیم و بر میگشتیم اون پرسید راستی حال
مادرت چطوره یه دفعه بغض گلومو گرفت آب دهنمو قورت دادم یواش گفتم خوبه اِسی گفت
خدا شفاش بده بعد من سرمو انداختم پایین و دیگه تا نزدیکای ده باهم حرف نزدیم اون
روز حالم یه جوری بود هر چی میخواستم بخندم و شاد باشم نمیشد وقتی خونه رسیدم
خواهرهامو خالههام اومده بودند با چند تا از همسایهها رفتم حیاط دستمو شستم و
اومدم توی اتاق کوچیکه خونه ما دو تا اتاق داشت که ازش هم به عنوان آشپزخانه
استفاده میکردم هم وسایل خانه توش بود سفره رو که برداشتم یک لقمه قازی گرفتم
تکیه دادم به کمد و مشغول خوردن شدم خواهرم از در اومد تو و بدون اینکه متوجه من
باشه اشکاشو پاک کرد من هم بدون اینکه چیزی بدونم چشام پر اشک شد خواهرم که منو
دید در حالی که سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده گفت سلام خسته نباشی کی اومدی
بعد منو فرستاد توی کوچه که نمک بخرم از در که بیرون اومدم پیرزنی جلومو گرفتو
پرسید خونه مهیه شابا کجاست مثل اینکه میگن مرده توی چشاش نگاه کردم و گفتم نه
مادرم نمرده و بعد دویدم و هی اشک ریختم به خودم که اومدم دیدم راه صحرا رو پیش
گرفتم اشکامو پاک کردم به خودم دلداری دادم که نه مادرم زنده است همین امروز اینجا
خوابیده بود بعد راهم و کج کردم و برگشتم به دهلیز خانه که رسیدم خواستم وارد اتاق
بزرگه بشم خالم گفت برو اونجا بشین تو اتاق کوچیکه بعد ازم پرسید خسته شدی بیا
بخواب و رختخوابمو انداخت توی آشپزخانه جورابامو درآوردم و رفتم خوابیدم به فکر
مادرم بودم کمی اشک ریختم نمیدونم کی خوابم برد. با صدای شیون و زاری از خواب
پریدم مادر! مادر! کجا رفتی تو رو خدا برگرد این صدای خواهرم بود که بلند بلند
گریه میکرد بعد صدای خواهر دیگرم که توی شهر زندگی میکرد بلند شد مادر مادر من
هم توی رختخواب با هر ضجهای که میشنیدم اشک میریختم به خودم میگفتم دیگه مادر
ندارم دیگه یتیم شدم و دیگه بعد از این بچههای ده مسخرهام میکنند گوشه لحاف خیس
شده بود از بس که گریه کرده بودم همین که بیدار شدم یاد شب پیش افتادم به خودم
گفتم که نه مادرم هنوز زنده است اون فقط یه خواب بود به حیاط که اومدم باز خالهام
را دیدم که چشاش سرخ سرخ بود دستش و کشید به سرم نمیدونم چی شد که گریهام گرفت
گفتم مادرم کو چی شده بغض خالهام هم شکست گفت هیچی نشده گریه نکن ولی من باز هم
گریه کردم حالا اومدم اینجا براش یاسین بخونم و باز به یادش گریه کنم از روزی که
دایی شهید شد مادر همیشه میرفت سر قبرش منو هم میبرد همیشه سفارش میکرد وقتی که
من مردم پنجشنبهها بیا بالای سرم یاسین بخون من میگفتم خدا نکنه شما بمیری.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:10  توسط مجيد اكبرزاده
|
در داخل حرم و در صحن مسجد
گوهرشاد منم و خستگی و خواب روزی که در خستگی و خواب سپری شده است و به خستگی و
خواب میگذرد از روزی که آمدهایم مشهد فرصت زیارت نداشتهایم یعنی سه روز همینجور
ویلان و سرگردان در داخل خانه شهید اینور و آنور گشتهایم و برای دکور همینجور
الکی خستگی برای خودمان ساختهایم چقدر و چقدر فرق کردهام همانی هستم که بودم
نشاط من فقط در همراهی با بچهها بوده است با جواد و علیمحمد مؤدب در داخل حرم
گشتیم و بعد با او آمدهایم داخل خانه شهید و شامی و صحبتی چقدر باهم فرق داریم
شعر او عین زندگیش عین تفکرش است و من با این کلمات عاریه و فکری که مال خودم نیست
به خیال خودم شعر میگویم که بلغور حرف و حرکت دیگران است:
در طواف تو کفشهایی که از من
تهی است
این کفشها در طواف تو نقاره
میزنند در آن صحن و سراها
وقتی غروب میرسد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط مجيد اكبرزاده
|
این داستان در هیچ زمان اتفاق نیفتاده است بلکه در بیزمانی
اتفاق میافتد شاید توضیح دادنش سخت باشد پس بگذارید اول داستان را برایتان تعریف
کنم شاید خودتان متوجه حرفهایم بشوید نیمه شب تابستان بود شبی سرد تابستان داشت به
پایان میرسید هوا رفته رفته سرد و سردتر میشد بخصوص در این منطقه سرد شمالی پسرک
موخرمایی روی صندلی نشسته بود و داشت به فردا فکر میکرد فکر فردا تمام امروزش را
گرفته بود چه اتفاقی میخواست بیفتد البته اتفاق تازهای نبود مثل هر باری که پدرش
از سفر بر میگشت فردا هم قرار بود پدرش برگردد بعد از یک مسافرت طولانی...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:40  توسط مجيد اكبرزاده
|
پیرمرد کار میکرد فقط کار میکرد و به هیچ چیز فکر نمیکرد
جز شکم گشنه بچههایش. دخترش که جهاز میخواست و پسرش که خرج کتاب و دفتر داشت.
پیرمرد کار میکرد و فکر نمیکرد با آن دستهای زمخت که آجر و سیمان تراشیده بودشان
و شانههای افتاده که زیر بار سنگین فورغون و ضربات بیل و پتک مانده بود پیرمرد
کار میکرد و رویش ساختمانهایی را که با دستهای خودش بالا برده بود میدید بعد از
بلوک زدن نوبت سقف بود بعد گچکاری و سفیدکاری و تیغهزدن، صافکاری و صاف کردن پلهها،
جا انداختن درها و پنجرهها و وقتی کار ساختمان تمام میشد و برای زندگی کردن
آماده، کارگرها باید کوچ میکردند و باز خانهای را از پی شروع میکردند پیرمرد
کار میکرد و به هیچ چیز فکر نمیکرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:37  توسط مجيد اكبرزاده
|
جنگ چه واژهایست؟! ما بچههای انقلاب جنگ را ندیدیم تنها از دیگران
شنیدیم ما بودیم و جنگ بود ما در کلاسها و خانههایمان جنگ را حس میکردیم اما جنگ
را ندیدیم تنها از دیگران شنیدیمش جنگ را ندیدیم آنقدر ندیدیم که از یادمان مثل
یادگار فراموشی گذشت.
جنگ را بیاسطوره بییاد و
لمس قداستش گذاشتیم و چسبیدیم به بعد از جنگی که ما را به تغافل کشاند جبهه امروز
دیگر برای ما تصویری از حماسه نیست شاید خاطره گنگی است که در ذهن ما غبار گرفته
است آسمان مردان خاکیپوش جبههها هرگز آن گونه که بودند معرفی نشدند و اگر نامی
از آنها میبریم خطاب به کوچههای بنبست و بزرگراههاییاست که در پیکر شهرهایمان
تنیدهاند شهدا را خاموش خاموش مثل گذر نسیمی به نسیان سپردهایم اما آنها ما را
فراموش نمیکنند هر از چند گاهی به ما سر میزنند و شهرهایمان را با جلوه حضورشان
روح میدهند جنگ در تناقض معنایی که در ذهن ما یافته است یادآور خاطره گذشتن و
ماندن پیکار اراده و آهن و داستان حماسه امروزی ماست حماسهای با قهرمانانی همه از
جنس اسطوره که ناممکنها را حیات بخشیدند و درخشش نامشان در صفحه تاریخ مثل گذر
آفتاب نورانی است
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:33  توسط مجيد اكبرزاده
|
نمیدانم آقا، از کجا پیدایت شد که اینجا نشستهای کنار من. با آن دستهای
زمخت خاکی کبودت و داری نفس نفس توی دکمههای گوشی همرات مینویسی برای من چیزی
ننویس چون نه میشناسمت نه میخواهم بشناسمت. ولی اگر مینویسی با حروف فارسی
ننویس که نتوانم بگیرم میدانی گوشی من فارسی نمیگیرد حالا هر چه مینویسی بنویس
کاری به کارت نخواهم داشت. تا وقتی که کنار من نشستهای و مترو در ایستگاه هفت تیر
ایستاده است و این همه آدمهای دیگر ایستادهاند روبروی ما و سر کاری به دستهای من
که اینها را مینویسند و به تو که سرت را انداختهای پایین و با گوشیت برایم
چیزهایی مینویسی که نمیدانم و کیف مکعبیات را جلویش گرفتهای که کسی نتواند
بخواند جز من، زل زدهاند.
جملههای طولانی مثل این را دوست دارم چون باعث میشوند از شر فعلها برای
چند لحظهای که هنوز به کاغذ نیامدهاند دور باشم. هنوز نوشتنت تمام نشده میخواهم
بدانم برایم چه چیزی نوشتهای که اینقدر طولانی است حتی طولانیتر از جملههای
تکراری من که سعی میکنم طولشان بدهم تا وقتی که نوشته تو برسد زود باش دیگر! باید
در ایستگاه بعدی پیاده شوم هر چه نوشتهای باشد فقط برایم بفرست باید پیاده شوم
عیبی ندارد آقا هر چه نوشتهای برایم نفرستادی بماند تا وقتی که دوباره شاید وقتی
کنار من بنشینی و این بار هر طور شده برایم بفرستی ...
... و قطار مترو دور شد.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:56  توسط مجيد اكبرزاده
|
از پشت پرده و از پنجره ساختمان نیمهتمام نور لامپا بیرون میزد. کارگرها دور سفره نشسته بودند و داشتند شام میخوردند به همین زودی کار این ساختمان هم تمام میشد و باید به جای جدید و کار نوتری بودند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:47  توسط مجيد اكبرزاده
|
«ساکت! سروصدا نکنید من نمیتونم با این همه سروصدا به زندگی ادامه بدم!
آهای شما که فکر میکنید، شما که کار میکنید، شما که هنرمندید
ساکت
من سکوت را بیشتر از هر صدایی دوست دارم»
آنها همه ساکت بودند صدا زا هیچ کس درنمیآمد
تاپ، تاپ، تاپ
«... پس این صدای لعنتی چیه که اینطور توی گوشم زنگ میزند
اَه ...
صدا از اینجاست از توی سینه خودم...»
همه جا ساکت بود روی تخت خواب جنازه مردی افتاده بود درست از وسط سینهاش شکافته شده بود و قلبش همچنان خونآلود توی مشتش بود تاپ، تاپ، تاپ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:46  توسط مجيد اكبرزاده
|
جبران را کمتر کسی در ایران میشناسد تنها عدهای از قشر فرهنگی و دانشگاهی با او و آثارش آشنا هستند با این حال پرداختن و تبلیغ فراگیری که ناشران و کتابفروشیها روی کتابهای او میکنند بسیار جای تعجب است و این سؤال را در ذهن آدم بوجود میآورد که آیا این یک نسخه تازه پیچیده شد برای قشر روشنفکری جامعه ایران است؟ یا اینکه اندیشههای ناب جبران از سد سنگین ادبیات نه چندان باز ایران نفوذ کرده و استقبال خوانندگان موجب اقبال ناشران به نشر انکار جبران شده است.
با اینکه اعتراف همه خوانندگان و مخاطبان جبران اینست که آثار او سرشار از نگاه تازه و ماورایی به درون انسان و کل هستی است. سؤال این است که همان حکمتها وامثال که در ادبیات کلاسیک ایران فراوان است اینقدر مهجور مانده البته این درست که نسل نو و زندگی نو نیاز به نوگویی و ساده و امروزی کردن حکمتها و پیراستن حشر و زواید و شاید بهتر باشد بگویم آرایههای لفظیای که لحن کاربردی و صریح امروز آنرا نمیپسندد دارد ولی آیا ترجمه میتوانسته است آن فصاحت آثار جبران را به خواننده ایرانی منتقل کند در بررسی رویکرد قشر فرهنگی به جبران به دیدگاههای متفاوتی برخورد میکنیم برخی او را یکی از پیامبران ادبیات نسل نو میدانند و کلمات حکمتآموز او را جوشیده از وحی باطنی بر وجود او میشمارند چنانکه کتاب پیامبر او را نوعی حدیث نفس و نوعی مانیفست ادبی او میدانند و سعی دارند زندگی به صورتی ماورایی و معنوی به تصویر بکشند همچنانکه بعد از مرگش در لبنان و آمریکا دوستانش به این تلاش دست زدند کسانی مثل میخائیل نعیمه و ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:43  توسط مجيد اكبرزاده
|
بگذار باران ببارد و شیشهها زیر ضربات آن بخود بلرزد. گرچه شب است و تو رفتهای. اما باز من چشمهای تو هستم. روز است، تو را در خیال خود کنار دیوار میبینم. نشستهای و روی صفحه بریلی کتابت دست میکشی دم دستت رادیو دو موج پدر را هم گذاشتهای، عربی شنگولی میخواند. پاهایت همراه انگشتان دست من به رقص درآمدهاند. مادر از مطبخ داد میزند: «ذلیل مرده صدای اون شیطونو ببُر! اگه بابات نیومد!»
نمیدانم این کتاب را چند دفعه خواندهای عجب حوصلهای داری. میدانم اگر دایی اینرا هم از تهران نمیفرستاد توی این شهر بی در وپیکر یک کتاب بریلی هم پیدا نمیکردی. امشب تو آنجایی وقت برگشتن باید کتاب تازه بگیری.
احمد کاش من هم با تو میآمدم ولی مادر نمیگذارد: خرج زیاد میشود. ولی تو که هیچ جا را نمیبینی کاش من میآمدم برایت از خانههای کنار جادهها از آدمها از درختها و راههای پر پیچ و خم میگفتم. وقتی من با تو نمیآیم تو نمیبینی من هم نمیبینم، هیچ کس را هیچ جا را. کاش من بجای تو میرفتم پیش دکتر. ولی نه، آنوقت من هم کور بودم و باید کسی از آنچه سر راه است برایم تعریف میکرد. تو نمیبینی و میروی و من میبینم و میمانم. آخر چرا؟
به مادر میگویم زمین میخورد، پایش میشکند، بچهها مسخرهاش میکنند. من باید با او باشم. مادر میگوید:
«پدرت هست مواظبشه»
امشب دوباره باران گرفته تو آنچایی خانه دایی، زندایی باز حتماً ماهی پلو پخته. کاش من هم آنجا بودم. مرضیه را هم میدیدم تو که فقط از حرفهایش و دستهایی که تو را میگیرد و تا کنار در میبردت میگویی. باید ببینمشان هم دایی، هم زندایی هم مرضیه.
یادت میآید آن وقتها که من کلاس اول بودم و تو هنوز مدرسه نمیرفتی. آمدند خانه ما، ماشینشان را دم در آبی پارک کردند. من دفترم را گذاشته بودم زیر سرم و داشتم تیرهای چوبی سقف اتاق را میشمردم. همین که صدای زنگ بلند شد. دمپاییهای مادر را پوشیدم و تند دویدم چفت در را کشیدم. از همان دم در داد زدم: «دایی اومده! دایی»
دایی آمد صورتم را بوسید بعد زندایی دست به سرم کشید و حالم را پرسید. مرضیه اما سلام نکرده پشت سر مادرش آمد تو. یادت هست آنوقت آنها آمده بودند برای گردش. من و تو و مرضیه دور هم نشستیم و باهم بازی تازهای که او یادمان داد انجام دادیم: «وای دستم سوخت» دستها روی هم، پشت دست هم را نیشگون میگرفتیم. نفر اول میگفت وای دستم سوخت و دستش را بالا میآورد. میدانی من دست مرضیه را محکم نیشگون گرفتم به تلافی سلام نکردنش. اما امروز چقدر از آن روزها گذشته. او امسال میرود سوم راهنمایی و من اول دبیرستانم.
کاش من هم با تو میآمدم. همراه تو تا میدان انقلاب میآمدم. مطب دکتر صادقی. همانی که همیشه تعریف میکنی روی چشمت دوا میگذارد. گفتی این بار سایهها را میبینی شبحهایی که تکان میخورند. کاش چشمهایت مثل آنوقتها درست بشود. چشمهای درشت و سیاه با ابروانی کشیده.
اگر وقت ساختن این خانه تازهمان آهک روی چشمت نمیافتاد اگر مادر دوای سیاه روی چشمت نمیگذاشت حالا تو مثل همیشه سالم بودی. اما آنوقت دیگر اینهمه چیز تازه را نمیدیدی. چرا میگویم دیدن تو که واقعاً نمیبینی. قرار است این بار رنگها را تشخیص دهی. اگر این عمل را هم از سر بگذرانی آنوقت رنگها را میبینی شاید فقط شکل سیاه و سفید آدمها مثل تلویزیونمان، سیاه و سفید دیدن از هیچ ندیدن خیلی بهتر است
خوش به حالت، اگر خوب بشوی دیگر این کتابهای سفید بیخط را میاندازی دور. آنوقت است که مثل ما کتاب سیاه و سفید میخوانی و دیگر لازم نیست من چشمهای تو باشم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:43  توسط مجيد اكبرزاده
|
حالا بياييد و هي به گرافيست و صفحهآرا و تايپيست گير بدهيد كه ال است و بل است. متنها غلط، صفحات ناموزون، گرافيك افتضاح . ماشاء ا… فحشخور اين جماعت هم بالاست و از هرجايش بگيري از آنور كار بالاخره يك چيزي بيرون ميزند. ولي ايكاش ميدانستند ميدانستيم ميدانستيد!! كه چه بلايي سر گرافيست و صفحهآرا و تايپيست بيچاره ميآورند (بخوانيد ميآيد) تا از آنطرف دستگاه عريض و طويل چاپ يك مجلهاي بهنام … بيرون بيايد.
حالا ما درد دل آقايان و ايضاً خانمهاي حروفنگار! را به خودشان واگذار ميكنيم، و ميرويم سر درد خودمان. زنگ ميزنند به طراح محترم! كه بيا تايپ مطالب تمام شده و امروز و فرداست كه بايد مجله را بفرستيم براي چاپ، هرچه زودتر خودت را برسان! بعله خودش را ميرساند! سردبير محترم متني را نشان ميدهد كه برو اين مطلب را كار كن ببينيم چطور ميشود؛ و او ميرود و سراغ سند (همان فايل) شماره گذشته كه مطلب جديد را صفحهآرايي كند، اما معلوم ميشود كه فايل قبلي درازا و پنهاي ناجوري داشته و از گرافيك كم دارد پس بايد يونيفرم جديدي طراحي شود و اين خودش يعني يك هفته كار بالاخره طراح محترم! خودش را ميكُشد دو شب، شببيداري ميكِِشد و يونيفرم جديد ميسازد. كاري كه دوبار پيش از او انجام شده و ولي اولي متفاوت بوده دومي ناقص و فشل.
تازه بعد از آنكه يونيفرم آماده شد متنها را ميدهند كه امشب آمادهشان كن! و اين يعني يك شببيداري ديگر ولي نه! اشتباه نكنيد چون عجله داريم بايد در دفتر مجله بماني و همينجا كار را تمام كني. آنهم با رايانه گازوئيلي دفتر، كه دوساعت طول ميكشد برنامه را باز كند. خلاصه چه دردسرتان بدهم بهاصطلاح ريختن مطالب كه تمام شد تازه كاشف به عمل ميآيد كه مطالب نهايي آماده نيستند و بايد جرعه جرعه تحويل بگيري و همان لحظه صفحهآرايي شده بفرستي به چاپخانه!!
يك روز، دو روز، سه روز، يك هفته، تكميل قطرهچكاني مطالب و صفحهآرايي با اعمال شاقه (رايانه گازوئيلي دفتر كه يادتان نرفته) ادامه مييابد و او آن تنها! (خودت را تحويل بگير آقاي گرافيست!) شبانه مجله را پله به پله تكميل ميكند. يك ساعت و بيشتر صرف پيدا كردن تصوير مناسب براي صفحه مصاحبه و يا صحفه پژواك ميكند و دريغا كه جستجو بيحاصل است آنگاه كه ميگرد دنبال آنچه ميداني نيست! بگذريم از اينكه سرمقاله و تهمقاله! هنوز نوشته نشده و توقع آن است كه همين روزها نوشته آيد!
پرنگويم خلاصه وضعيت همان است كه گفته شد. بيبرنامگي در اين كار آنقدر زياد است كه طراح را مجبور ميكند از خير كمك كردن بگذرد و كمآوردنش را رسماً اعلام كند. از بس كه در اين حيطه طراح زياد است آمدن و رفتنشان انگار براي مجموعه عادي شده است.
حالا اي خوانندگان عزيز آنگاه كه ميخواهيد فحش بدهيد كمي آهستهتر اينكار را بكنيد.
واقعاً التماس دعا!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:42  توسط مجيد اكبرزاده
|
در کلاس درس نشستهایم استاد دارد تاریخ تحلیلی اسلام را برایمان میگوید مقدمه و مؤخره و غیره و ذلک (من به اینها هیچ فکر نمیکنم به تو فکر میکنم به لحظههای تلخ شیرین بیتو تلخ که بیتو میگذرد و شیرین که لحظه رسیدن به تو را شیرین شیرین میکند لحظهها تند و کند میگذرند کند است چون بیتو میگذرد و تند است چون که فرصت اندیشیدن به تو را از من میگیرد) صبح رفتم اسلامشهر وسایلم را آوردم یعنی تا همین الان که ساعت حدود 5/4 است همین یک کار را کردهام ساعت 5/8 بیدار شدم و تا دستوپایم را جمع کنم ساعت 5/9 شد و تا رسیدم آزادی 5/10 توی تاکسی دو تا پیرمرد اصفهانی تا خود آزادی باهم چرتوپرت پاره کردند یکی میگفت تاریخ به معنی مطالعه و بررسی روزگاران گذشته است آن یکی پیرمرد بر میگشت و میگفت این فلانی پیرمردهها شاید من هم مرده بودم بعد هم پیرمرد اولی رو به من گفت 150 سالشه براش مراسم ختم هم گرفتند ولی این هنوز هم زنده است پیرمرد دومی نمیدانم از چه لحاظ میگفت که اگر من صد تومان داشتم من با صد تومان سه ماه زندگی میکنم. … زندگی میکنم ….
هر علمی میتواند تاریخچهای داشته باشد. انسانهای اولیه از هنر سردرنمیآوردند. …. پیرمرد اولی باز برگشت و گفت چقدر قیافه شما دلنشینه شما چقدر خوبید بعد پیرمرد دومی میگفت تاریخ بیانگر سرگذشت ملتها و سیاست پادشاهان است به این گوش نده این پیرمرد دیوونه است بعد خود پیرمرد اولیه گفت پول پول پول چرا همه اینقدر پول دوست دارند همه دیوونهاند منم یوخده دیوونم اما نه اونقدر.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:40  توسط مجيد اكبرزاده
|
به طور تقلید ابراهیم خان نبوی
نمره اول راپورت اجله خفیهنویسان مملکت را داخل احوالات ولایات کرده با ما مذاکرات مینمایند که اینطور مکتوب بفرمائید و آنطور داخل موضوعات جدیده بشوید.
بطور مسافر یک فقره اتوبوس ترمینال از پایتخت مملکت شریفه حرکت کردیم به طرف ولایت کبیره اردبیل که چندین مدت بود بیخبر بوده نگران بودیم. مسموع شد که برف نزول فرموده شوارع و طرق مسدود میباشد فیالحال تلگراف فرمودیم به ولایت که منتظر نبوده معلوم نیست ما برسیم یا نرسیم.
الحمدالله به همت وزارت طرق و شوارع جاده به طور کف دست هموار بوده به سلامتی به ولایت رسیدیم دو ساعت مانده به دسته.
فیالحال در ولایت هیچ پروبلم نبوده رؤسای دوایر و وکلای پارلمنت یا حل نموده یا پروگرام داده که به عنقریب حل بنمایند انشاءالله. خلقالناس هیچ مشکل نداشته همگی به دعاگویی مشغول بوده هیچ کسالت نداشته به امور جاریه مماش متبادر میباشند.
در ایام جاریه مشاهده فرموده یک فقره جریده شریفه مسما به پیام اردبیل یوماً بعد یوم مطبوع میگردد به عنوان روزنامه. ابتیاع فرمودیم مدیر جریده فیالحال میرزا رسول ناصرالملک اردبیلی اعلیالله مقامه که در حکم اوتاد جماعت کتاب میباشند. که در کل امور اعم از پلتیک سینماتوغراف، طیاطیر و امورات کریتیکی داخل بوده کاندیداتوری پارلمنت و شورای شهر ایضاً بوده، جریده شریفه به همین سیاق ساخته مطبوع مینماید. در 4 صفحه که موجز همه امورات مهمه عالم در آن درج مینمایم به قاعده و به هنجار. دو فقره بلکه سه فقره جریده محترم دیگر بوده که به طور هفتگی فهم رعایا را بالا آورده بسیار متشخص میباشند.
میرزا مؤذنالملک (رئیس بلدیه اردبیل) فرموده که اردبیل را به طور یک بلده فرنگی معالفرض پاریس، آباد نموده دهان اجانب و افراد پلتیکی معاود بکلی بسته هیچ نتوانند که بفرمایند، شوارع پاکیزه منازل و بوستانها آراسته هیچ پروبلم نبوده که حل نفرموده باشد بعونالله تعالی.
میخواهیم یک عریضه مکتوب بنماییم جهت میرزا پورمؤذنالملک که چند فقره ویرانی از ممالک محروسه جهت نمایش وضعیت سابق ولایت به رجل سیاح که مسموع گردیده علی یومنا هذا از تابستان ایلان ائل مشغول سیاحت در ولایت بوده باقی بگذارد خدای نکرده اجانب فکر نفرمایند ولایت از ابتدا هیچ امکنه ویرانی نداشته اینها که میفرمایند ولایت را آباد فرمودهایم معاذاً بالله دروغ معروض میدارند.
میرزا اصغر تقیزاده شکیبالسلطنه از رؤسای وزارت هدایت عوامالناس پروگرام فرموده که 110 فقره عبارت از نهجالبلاغه بنویسانند به خط خوش به طور عرفان عدالت و آزادی به لسان اجنبی و افرنگی که ایشان یاد گرفته به طور حداقل لسانی همچنان که ایشان بوده داخل دین گردیده مشرف گردیده وظیفه ارشاد تماماً در یک روز به کلی اجرا خاطر جمیع رعایا آسوده گردد بعونالله تعالی.
از بابت راپورت که فوقاً معروض گردید به کلی معذب گردیدم معاذاً بالله خاطر عاطر میرزااصغر مکدر گردد معالهذا بسیار ترسیده معذب نشستیم در کنج حجره. یک عریضه میخواهیم مکتوب بنمائیم که همین پروگرام بسیار نافع بوده در پایتخت از همین پروگرام برقرار نموده بسیار منفعت داشته هیچ ملال در دل نگذرانند که کار ایشان ساخته است انشاءالله.
عرایض ما همچنان باقی است باقی را در نمره بعد بخوانید اگر زنده ماندیم...
عجالتاً هیچ فرمایش نداریم مواجب ما را اگر بدهند بیشتر و بهتر فرمایش خواهیم کرد باز اگر زنده ماندیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:37  توسط مجيد اكبرزاده
|
الهام خوابیده است، سرش از گوشه بالش مثل سر کسی که تصادف کرده باشد، انگار سالهاست که آویزان است دستهایش جلوی سر به حالت التماس افتادهاند، قوز کرده و پاهای درهم پیچیدهاش را از زیر چارقد «فری» -مادرش- بیرون آورده. لُمبَرهایش را به چارقد چسبانده و سفت و سخت خودش را با این لحاف کوچک پوشانده. صورتش بین لبخند و اخم در تردید است. گاهی صدای ناله مانندی از میان لبهای گشادش بیرون میخزد.
باز از روی تارمی خم شوی سرت را تا آنجا که ممکن است پایین میآوری و چشمهای ورقلمبیدهات را به پایین میدوزی و هوار میزنی: «دمپا بیا مو بده!» من دوچرخهام را سروته کردهام دارم زنجیر شلش را سفت میکنم. از روزی که یک طرف تیغه زنجیرش شکسته دو تا رکاب که میزنی گیر میکند به پاچه شلوارت و مثل سگ چاپور گازت میگیرد.
امروز باید کار را یکسره کنم یا خودم درستش میکنم یا میدهم آقاجواد زنجیرش را عوض کند. پی پول سُلفیدن را هم به تنم مالیدهام. سه روز است دارم پول قاپ میزنم: وقتی میروم نان بخرم وقتی ناهارمان باید از بیرون بیاید یا برای آش شام باید جعفری بگیرم؛ اما هنوز سیصدش کم است. هنوز جای التماس پیش آقاجان هست.
تو هم که انگار سرآوردی، مدام وِر میزنی. خُب دخترجان بیا این دمپاییهای «بیقواره» را بردار من که با تو کاری ندارم. نکند میترسی موهایت را چنگ بزنم، دادت برود هوا آنوقت «فَری بیاید و مثل خودت نعره بکشد: «ولش کن گناه داره!»
به من چه دمپاییهایت افتاده زیر ایوان. میخواستی گربه را پیشت نکنی. مگر به تو کاری داشت. آمده بود نان تریدهای گوشه ایوان را بخورد. آنوقت تو ترسیدی و دمپاییهایت را ول دادی طرفش. حالا هم تو پابرهنهای هم آن گربه بیچاره شکمش گرسنه است. دختر به بزرگی تو از گربه بترسد نوبر است. ده سال داری و هنوز کلاس اولی بیچاره همیشه باید کسی بالا سرت باشد؛ دهانت را تمیز کند. دماغت را بگیرد. لباس تنت کند. صبح موهای درهمت را شانه کند. پس کی میخواهی بزرگ شوی. میگویم برو گاز انبر ار بیار میروی پیچ گوشتی چهارگوش میآوری. اگر میگویم احمقی، احمقی دیگر. از پارسال تا حالا نه پدر «جُلُمبرت» رفته پی خانه بگرد و ما را از شرتان راحت کند نه مامان کار درست و حسابی میکند. تو هم که با این خنگیات حال همه را بهم میزنی خدا خواهرزاده گیجی مثل تو را نصیب هیچ کس نکند.
آن شب که آمدید خانه مان. شاممان را خورده بودیم. سید شابا رفت جای آقاجان را بیاندازد. من هم تشکم را انداختن و لَم دادم به بالشتک و مشغول درس شدم. اما شما آمدید و من مجبور شدم به قول آقاجان یال و کوپالم را جمع کنم و بروم اتاق پشتیف بخوابم تا شما از راه رسیدهها بار و بندیلتان را خالی کنید و اتاق من بشود خانه شما. فردای آن شب چه حرصها خوردم تا آنهمه کتاب و وسایل را آوردم توی این یکی اتاق.
هنوز دسته رادیو شکسته باقی مانده، گرچه تلافیاش را سرت درآوردم که دیگر به وسایل من دست نزنی ولی هر بار که میبینمش داغ دلم تازه میشود. باید آنقدر دستت را میچلوندم تا میشکست. آخر تنها این نبود که، آلبوم یادگار عمو را هم تو از کمد برداشته بودی تا عکس خودت را تماشا کنی. تقصیر خودم بود که تو را بغل گرفته بودم و عمو عکس دوتاییمان را انداخته بود کاش سوزانده بودمش تا بخاطر آن گوشه دو سر آلبوم را جر ندهی.
من دوچرخهام را دادهام آقاجواد زنجیر تازه بیاندازدش، وقتی میآیم توی اتاق میبینم الهام خوابیده است. من که فکر نمیکنم او خواب ببیند او که امروز و دیروزش یکی است. اما شاید هم خواب ببیند، «خواب یک روزخوب را».
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:36  توسط مجيد اكبرزاده
|