تبليغاتX
ياز

ياز

روايت

هوا عالی ست

از خانه بیرون می­روم هوا عالی­ست دیشب و حتی امروز صبح باران یکریز معطری کوچه­ها را شسته کوچه­ها و درختان را هم زمین را پشت­بام خانه­ها باغ­ها جاده­ها نهرها و ... و حتی خود هوا را. هوا یک جور دیگر شاداب است باید هم انگار باشد بهار است و بهار آیا چیزی جز شادابی است «بهار است و هنگام گل چیدن من» بهار است به بهار می­اندیشم که مثل همیشه چه گریزپاست و چه تند و شکوهمند از مقابل چشم­های غافل ما می­گریزد راستی می­گریزد انگار به غفلت و بی­ترانگی ما ایمان دارد و چنین سرمست از دیدگان قدرنشناس ما خود را گم می­کند از خانه بیرون می­زنم به قصد حوزه هنری که قرار است و همیشه هست که جلسه شعر افغانستان بچه­های افغانی که در ایران ماندگار شده­­اند در آن تشکیل شود و به گمانم تشکیل شده است و گذشته است چون من از دم خوابگاه و اتوبوس و مترو و گذر از تونل بی­حس و حال مترو که هیچ برایش (انگار فرقی ندارد) که بهار است یا زمستان در بی­تفاوتی خودش لمیده است به حوزه هنری برسم ساعت پنج عصر شده است ولی آنجا نشانی از جلسه نیست ولی هست نه آن جلسه که مراسم بزرگداشت نویسندگان جنگ به نام همسفران.

28/1/82 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:28  توسط مجيد اكبرزاده  | 

زندگی یک جنگ اعلام نشده است

روز داشت به پایان می­رسید مثل عمر پیرمردی که یک عمر در گذر ثانیه­هایش دم زده بود و به جنگ زندگی رفته بود و اینک آن پیرمرد تنهای غمگین داشت به غروب خودش نگاه می­کرد غروبی که انگار پایان عمر او را رقم می­زد پیرمرد عصازنان از خط­کشی رد شد و در خود خمیده و قوز کرده با نگاهی حیران و متحیر آدم­هایی که می­آمدند و می­رفتند بی­هیچ توجهی و حتی نگاهی که او حاصل گذر ثانیه­ها و ساعت­ها و سال­ها بود پیرمرد اما خودش را در هیبت جوانی­هایش به خاطر می­آورد آن روزها هنوز لرز لرز زندگی امروز را نداشت تنش قرص و محکم بود و خودش چون سنگی در برابر موانع می­دانست دنگ دنگ صدای هراسناک جنگ را در گوش­هایش گاه و ناگاه با هر قدمی که بر می­داشت حس می­کرد خود را در جنگی با همه دنیا می­دید با همه آدم­ها با خود زندگی با مرگی که برایش جان کنده بود و این چاله­ای که به گور بزرگی می­مانست از پشت از پشت نه که گام به گام او بزرگتر و نزدیکتر می­شد و آنگاه او را در کام می­گرفت ولی او خیال تسلیم نداشت یک عمر با درد و خستگی با آدم­هایی که بی­تفاوت از کنارش رد شده بودند  یا او از کنارشان رد شده بود با نفس تا آخرین دم خود جنگیده بود اینک خیال تسلیم شدن نداشت زندگی یک جنگ اعلام­نشده است که پایانش حتی پایان جنگ نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:26  توسط مجيد اكبرزاده  | 

چه فرقی می کند

چه فرقی می­کند  امروز آخر اسفند یا اول فروردین یا چندم تیر و دی باشد روزها در پی هم گذشتند و می­گذرند و خواهد گذشت هم. آنچه مهم است این است که ما مانده­ایم و عادت دیرینه ماندن و سنگواره شدن اینگونه ماندن هم خواست آدم نیست ماندن و پوسیدن خوشا آنان که اینگونه گونه دیگر ماندن را آزموده­اند ماندن در حرکت و نه فرو رفتن در رکود چه بسیار حسرت­ها که زاییده می­شوند از اینکه یک لحظه از این روزها برگردد و حق آن به درستی ادا شود مسلماً همه تجربه کرده­ایم که مثلاً کاری سابقه­ای که سرنوشت آن در چند ساعت و چند دقیقه مشخص می­شود و حتی در ورزش مثلاً ثانیه و صدم ثانیه و هزارم ثانیه مطرح است یعنی اگر قدر بدانیم و هر هزارم ثانیه در این عمری که ما می­گذرانیم اهمیت دارد چه رسد به سال و ماه و چقدر آدمی در خسران باشد که این لحظه­های ناب را به این راحتی از دست بدهد و واننگرد که چه بر سر روزگار خودش آورده است چه لحظه­ها که ما عمری را برای رسیدنشان سر می­کنیم و آنگاه که فرا می­رسد بیهوده و ابتر از دستش می­دهیم.

امروز آن بهاری را که در انتظارش بودیم باهمه شکوهش فرا رسیده است بهاری که دارد پیشانی همه درخت­ها را از چروک زمستان می­گشاید و نوید نکویی دارد بهاری که در انتظارش بودیم! همیشه فکر می­کنم این بهار چرا اینقدر زود از دست می­رود مثل تمام لحظه­های عمر اما احساس من این است که تا چشم به هم بزنی بهار می­گریزد و واقعاً می­گذرد مثل بادی که می­آید کف دست آدم را اگر پر یا خالی می­روبد و می­گریزد آنگاه که سر بر می­آوری بهار رفته است با هر آنچه داشتی و نداشتی (لحظه به لحظه عقربه­ها تندتر شدند) این توصیف رسیدن بهار و گذر آن است حتی بهار آمد حتی بهار رفت امروز سه روز از بهار سال 1382 گذشته است یعنی هفتاد و دو ساعت تمام و چند دقیقه و چندصد ثانیه و چندین هزار هزارم ثانیه و آنوقت ما چه کرده­ایم جز نشستن و انتظار انتظاری پوچ انتظار کندن و رفتن انگار برای آسودن نیامده­ایم آمده­ایم که برویم این درست باید برویم ولی اگر در اینجایی که رسیده­ایم هیچ نکنیم در آنجایی که می­تواند هر جای عالم باشد چه انتظاری­ست که کاری کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:25  توسط مجيد اكبرزاده  | 

می توانست او اگر می خواست

نقد فیلم مسیر سبز

جان کافی؛ مثل قهوه نوشته می­شه، روح بلند او برای این تنهایی دیگر طاقت نداشت این فیلم درباره قیامت و دستان شفابخش و انتقام و عرفان و معجزه است جان کافی خودش را برای مرگ محتوم آماده می­کند او به خودآگاهی رسیده است خودآگاهی اینکه هر انسانی مسیر سبزی دارد که باید از آن عبور کند گاهی با خودم فکر می­کنم و این میثاق همه انسان­هاست که در آن اعتراف به توحید و قیامت نمود دارد.

جان کافی انسان جاودانه و معجزه­ایست که تنهایی و درد را برنمی­تابد و خود را برای مسیر سبز آماده می­کند مسیر سبزی که او را از رنج احساس درد دیگران می­رهاند او از اینکه سراسر دنیا پر از درد است بر خود می­پیچد خسته است و خستگی­اش را با پشت کردن به آن نیمه تاریک راهرو زندان و در خود جمع شدن تسلی می­دهد گرچه صورت پروقار و صدای آرام او نمایشگر میزان درد او نیست. در فیلم می­بینیم که بهترین شخصیت فیلم توسط شخصیت بهتر و بدترین شخصیت توسط بدترین کشته می­شود. این فیلم درحقیقت تجسمی از قیامت است که روشن شدن حقیقت و مجازات مجرمان از جنبه­های آن است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:23  توسط مجيد اكبرزاده  | 

خاطرات سفر تهران طرح بنمار دیدار رئیس جمهور

25 تا 27 بهمن 76

راه­ها دراز می­شوند و ما از اردبیل دورتر فرودگاه را پشت سر می­گذاریم ساعت هشت و نیم است و یا نُه و کی خواهیم رسید... کنار جاده پر از برف است و پر از ماشین­هایی که می­گذرند و می­آیند نزدیک به تهران شدیم اگر یک دویست کیلومتر دیگر هم برویم شاید رسیدیم تبریز یا تهران الان آقای ... بغل­دستم نشسته و دارد به حرفام می­خنده می­شه به ما بگید چرا می­خندید دیگه خندت نمی­یاد... از یک درخت­زار که همه­شان خشک خشکند و چند برگ روی شاخه­ها آویزان است و از دور یک مرغداری می­بینیم... در نمین هستیم حال مریم خانم به هم خورده و ما برای او به دنبال درمان؛ قرص پیدا نمی­کنیم گویی اینجا داروخانه نیست به یکی از میدان­های نمین رسیدیم شاید میدان بسیج باشد این رزمنده بیچاره در این هوای سرد ایستاده و تفنگش را بالا کرده و پرچمش بالای سر او باد می­خورد...

دفتر امام جمعه را رد کردیم باز هم قرص پیدا نکردیم باد هم از پنجره باز به داخل ماشین می­آید و داخل ماشین هم سرد است انشاءالله که حال ما به هم نخورد مریم خانم را بردند توی اداره کل ما هم در این سرما بیرون ایستاده­ایم... این آقا هم برایمان تخمه آورده خدا بهش اجر بده – آجر بده – آجیل بده و غیره و...

نمین را رد کردیم به بچه­ها قرص دادند و حالشان سر جا آمد سربازان دارند ما را بازرسی می­کنند و در راه­ها باد سرد می­وزد از این به بعد دره تپه شروع می­شود و ما هم رو به پایین می­رویم و گردنه­ها را رد می­کنیم تابلویی زده­اند و علامت فلش که این خانگاه است گمانم خانگاه همان جایی است که قدیم­ها درویش­ها در آن جمع می­شدند خرابه مانند کنار راه اثرش باقی است بسم­الله الرحمن الرحیم به تونل نزدیک می­شویم همچون روزنه­ای در کونه یواش یواش بزرگ می­شود، راهداری در خدمت مردم است، و ما داخل تونل می­شویم تاریک تاریک است تنها علامت­ها دیده می­شود و روی سرمان چراغ روشن است بعد راه دراز می­شود در دل کوه نوار هم از گوشه­ای می­خواند جمعمان جور است ماشین هم از جلو می­آید به­به نور از آن طرف تونل به ما چشمک می­زند و راهنمای ماشین هم. تونل را رد کردیم از پشت سرمان هم یک پیکان با سرعت به ما نزدیک می­شود در اطرافمان کوه و جنگل پر است و چشم­ها دوخته شده است به این افسون و به جالب­انگیزناک­ترین صحنه­ها نظر می­کنیم در برابر ما نیگایا هست برف باریده و درختان خشک خشک در برابر برف ایستاده­اند...

راه بسته است ما زنجیر نداریم لاستیک یخ­شکن و غیره در برابر ما لودرها راه را باز می­کنند و یک صف دراز ایجاد شده ما هم انشاءالله به ادامه­اش بپیوندیم راه یکجا باز است راه یکجا بسته میتسوبیشی در راه می­رود آهسته توی گردنه یک نیم ساعتی به خاطر راه­بندان در بینه­بین، مینه­بین در کنار تابلو منتظر ماندیم و خدا خواست راه باز شد و ما به راه افتادیم الان هم چرت چرت تخمه را می­شنوید توی راه که می­آمدیم یک پیرزنی زنبیل به دست رو به بالا می­رفت باد و بوران هم می­آمد بچه­ها می­گفتند توی سرما یخ می­زند من گفتم اینها عادت کرده­اند این سرما بهشون کارگر نمی­شود الان هم که خدمت شما هستیم آقای جوادی در حال تعمیر رخت­آویز لباس­ها هستند تا به جامعه مملکت اسلامی خدمت کرده باشند بعد از تعمیر هم افتتاحیه هم برگزار شد ما الان منتظریم با حضور آقای اکبرزاده استاندار محترم اردبیل و آقای سیدرحیمی معاون سیاسی امنیتی و آقای امین جوادی معاونت برنامه­ریزی و آقای بابایی رئیس مجلس شورای اسلامی افتتاح تمام شود.

به بالا که نگاه می­کنیم مه از روی کوه پایین می­آید انگار که ببر بزرگی است که می­خواهد گوسفندان توی دره را شکار کند بیست و پنج کیلومتر به آستارا. جنگل هنوز نفس می­کشد و برگ در برابر باد ایستاده است، این جنگل کبود...

در اطراف ما درختان سرو ایستاده بودند و به سمت آسمان سر بالا کرده، الان به آستارا رسیدیم خانه­ها شیروانی­اند ساعت 12 بود و ما بعد از گذشت از تالش از کنار گیسوم پارک جنگلی گذشتیم بچه­ها همه خسته همه خواب­آلود همه مریض­حال بعد خوردن یک پرتقال بزرگ کمی حال آمدند... خوش به حال مرغ ماهیخوار... دریا را می­بینم دریایی که آرام و خاموش در پهنه خاک گسترده است و از پس پشت هر خانه­ای و هر تلّی دیده می­شود دریا مرا به کودکی­ام برد دریا بزرگ است پاک است نجیب است به بزرگی دلها فتبارک الله احسن الخالقین.

در خانه معلم شهرستان انزلی هستم برای نهار گرچه این غذاخوری بزرگ است ولی به غذاخوری خانه فرهنگ اردبیل نمی­رسد بله ماست هم آوردند نوشابه هم در مقابل خویشتن داریم با حاجی آقا تقسیم می­کنند.

الان از کنار اتوبوسی گذشتیم که تصادف کرده بود و قسمت­های زیادش آسیب دیده بود فکر می­کنم که تصادف بزرگی بوده باشد الان در شهر خمال خمام حمام حمال هستیم عجایب خلقتی دیدم در این دشت که کله­اش را اینجوری اینجوری می­کرد و پوست سرش تکان تکان می­خورد بعداً گوش و حلق و بینی و همه اجزایش را تکان داد این عجایب خلقت اسمش امین جوادی است هاهاهاها عرب­ها نفت را تولید نکردند بلکه این نفت است که عرب­ها را تولید کرده است از جملات قصار آقای اسلام بابایی ساعت سه در مسجد آقا در کنار رودبار نماز خواندیم نماز ظهر.

بر روی سد منجیل ساعت ده و نیم اینجا راه تهران است الان در کنار نیروگاه بادی هستیم اولین نیروگاه بادی کشور باد می­آید و پروانه­ها می­گردند.

ماه برف سنگ عسل نمکت مُرد( آی قارداش بالدوزون اؤلدی)

شنوندگان و بینندگان عزیز ما در نزدیکی قزوین هستیم اطراف ما برف باریده بچه­ها کیک می­خورند در نزدیکی مرکز بازرسی یک دووی تصادفی را به نمایش گذاشته­اند الان اتوبان قزوین کرج هستیم و مه ما را در برگرفته و الان نیروگاه شهید رجایی در برابر ماست من در برابر چشمانم می­بینم که برف می­بارد ولی بعضی­ها هنوز به باریدن برف باور ندارند رسیدیم به تهران و میدان آزادی در برابر چشم ماست خدا را شکر سفرمان اینجا به پایان می­رسد و ما به مقصد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:22  توسط مجيد اكبرزاده  | 

طبیعت بیجان و جان نقاشان

نقاشی و انتخاب یک لحظه از فضا! و یا گزینش جزئی از موقعیت و نمایش آن در دید مخاطبی که از دیدنش عاجز مانده است و ابتدا و انتهای فضا و زمان را از دست داده است و در عادت روزمره خود از دیدن شگفتی­های دیدنی و دیدنی­های شگفت اطراف خود باز مانده است. و سوی این هنرمندان سعی شده به هر یک از اشیاء و فضاهای نقاشی شده از اتاق روی میز از داخل شوفاژ و از تمام زوایای بسته و باز از زاویه­ی دید تازه به مخاطب ارائه شوند تا او هم در کشف آنها و در نگاهشان شریک شود. در این نمایشگاه این باور هنری آنچنان قوی به بار نشسته است که گاهی در فاصله بین یک اثر تا اثر دیگر و یا در چرخش نگاه از تابلویی به تابلویی، وقتی با دیوار خالی و یا لوله شوفاژ یا بازی سایه روشن خورشید بر روی در یا دیواری مواجه می­شوی بی­اختیار و یک آن، آن را هم جزئی از کل نقاشی­هایی بگیری که هنرمند با چینش آگاهانه خود خواسته است نگاه مخاطب را به آن جذب نماید. در صورتی که این نور و این فاصله بین آثار و حتی نوع و جزئیات قرارگیری بین فضاها تحت اختیار و کنترل هنرمند نبوده است اما در کل نقاش هنرمند با اثری که ساخته است این حس را به مخاطب القا کرده که دیدی تازه را از تابلوهای او شروع کند و در ادامه و در نگاه عادی خود چیزهایی را می­بیند که پیش از این آنها را نمی­دید و یا برای دیدنشان وقت نمی­گذاشت اساساً تمام تلاش هنرمندانی که طبیعت بی­جان را موضوع نقاشی خود می­کنند این نکته است که این اشیاء یا اجسام به عنوان جزئی از طبیعت و محیط پیرامون زندگی آدم­ها باید مد نظر مخاطبان باشد این دید هنری است که به اشیاء و به موجودات جان دوباره می­دهد و آنها را از سکون و فراموشی دور می­کند چنان که در بعضی از آثار این نمایشگاه ما شاهد هستیم که نوع رنگ­گذاری­ها و نوع چیدمان عناصر در تصویر به گونه­ای است که به دکوراتیو بودن تکیه دارد و هنرمند با پرهیز از بعد دادن به تصاویر و کاستن از حس دوری و نزدیکی بین اشیاء واقعی خواسته است این پیام را به مخاطب برساند که این نگاه ماست که اهمیت وضوح و حس دوری و نزدیکی را از اشیاء القا می­کند و می­توان اشیاء را خارج از حالت فرمیک خود دید و به خاطر سپرد.

توجه به جزئیات غیرلازم و نمایش دکوراتیو گونه اشیاء و همچنین تأکید بر رنگ­های خالص و اشباع توجه به بازی­های رنگ و نور بر روی شیشه­ها و بطری­ها و حالت شکستی که در اثر عبور نور از آنها و اعوجاجی که در اثر آن در اشیاء و زمینه­های پسِ پشتِ آنها می­شود دیدن عناصر حقیر و دورانداختنی چون بطری و برگ­های خشک در کنار موضوعیت دادن به پس­زمینه اشیاء و آمیختن آن با اشیاء پیش­زمینه تلاشی است که هنرمند با به کاربستن آن دیدن وراء اشیاء و توجه به زمینه حضوری آنها را به مخاطب گوشزد می­کند و این خود موجب می­شود که به گونه­ای عناصری که به چشم نمی­آیند هم­ارز چیزهایی باشند که در دید نخست خود را به نگاه مخاطب تحمیل می­کند و این خود  به نگاه سنتی نقاشان ایرانی بسیار نزدیک است که در اصطلاح از بیکار رها کردن سطوح پرهیز داشتند و کلیت موضوع را از لحاظ اهمیت از طریق ترکیب­بندی ارائه می­کردند نه از طریق میزان تراکم و مقدار پرداختی که روی عناصر داشتند و این خود موجب می­شود که حرکت چشم در عناصر تابلو به گونه­ای باشد که تمامی تابلو به یک میزان و با یک حرکت حساب­شده چشم دیده شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط مجيد اكبرزاده  | 

خدا نکنه شما بمیری

سرمو که بالا می­گیرم خورشید سرشو پایین انداخته و داره می­ره پشت کوه. اسمون رنگ خونه. یه پنجشنبه دیگم گذشت. امروز اومدم براش قرآن بخونم. بسم الله رو که می­گم اشک تو چشام جمع می­شه. یاد مهربونیاش می­افتم. یادمه سرمو می­ذاشتم روی زانوش و اون دستهای سوزن سوزنش رو می­کشید روی صورتم.

 یاد قصه­هاش یاد غصه­هاش یاد شعرهایی که برام می­خوند یادم می­یاد همیشه سفارش می­کرد نمازمو بخونم. پنجشنبه که شد قرآنشو بردارم بیام سر قبرش یاسین بخونم. یاسین والقران الحکیم و باز چشمام پراشکه می­شه اونوقت باید با گوشه پیراهنم اشکامو پاک کنم آخه یادم رفته دستمال سفیدمو بیارم همونی که هروقت نگاهش می­کنم انگار یه دنیا حرف باهام می­زنه می­گه مواظب نمازت باش قضا نشه اونوقت باز دلم می­گیره یاد اون شب می­افتم که رفته بودم گوسفندارو صحرا بردم مادر مریض بود گوشه اتاق قدیمی­مون افتاده بود مادر این خونه­رو با فروختن سه تا گاو خریده بود اتاق نمور بود و هر وقت که بارون می­بارید سقفش چیکه می­کرد اون کنار والور نفتی زیر لحاف کوچیکه خوابیده بود صبح که از خونه می­اومدم بیرون از توی رختخواب صدام زد که مواظب خودت باش خواهرم ناهارو گذاشت توی چنتم و من خداحافظی کردم البته نمی­خواستم برم ولی اونوقت گوسفندا گرسنه می­موندند شب که با اِسی همسایمون گوسفندامونو قاطی کرده بودیم و بر می­گشتیم اون پرسید راستی حال مادرت چطوره یه دفعه بغض گلومو گرفت آب دهنمو قورت دادم یواش گفتم خوبه اِسی گفت خدا شفاش بده بعد من سرمو انداختم پایین و دیگه تا نزدیکای ده باهم حرف نزدیم اون روز حالم یه جوری بود هر چی می­خواستم بخندم و شاد باشم نمی­شد وقتی خونه رسیدم خواهرهامو خاله­هام اومده بودند با چند تا از همسایه­ها رفتم حیاط دستمو شستم و اومدم توی اتاق کوچیکه خونه ما دو تا اتاق داشت که ازش هم به عنوان آشپزخانه استفاده می­کردم هم وسایل خانه توش بود سفره رو که برداشتم یک لقمه قازی گرفتم تکیه دادم به کمد و مشغول خوردن شدم خواهرم از در اومد تو و بدون اینکه متوجه من باشه اشکاشو پاک کرد من هم بدون اینکه چیزی بدونم چشام پر اشک شد خواهرم که منو دید در حالی که سعی می­کرد خودشو خوشحال نشون بده گفت سلام خسته نباشی کی اومدی بعد منو فرستاد توی کوچه که نمک بخرم از در که بیرون اومدم پیرزنی جلومو گرفتو پرسید خونه مهیه شابا کجاست مثل اینکه میگن مرده توی چشاش نگاه کردم و گفتم نه مادرم نمرده و بعد دویدم و هی اشک ریختم به خودم که اومدم دیدم راه صحرا رو پیش گرفتم اشکامو پاک کردم به خودم دلداری دادم که نه مادرم زنده است همین امروز اینجا خوابیده بود بعد راهم و کج کردم و برگشتم به دهلیز خانه که رسیدم خواستم وارد اتاق بزرگه بشم خالم گفت برو اونجا بشین تو اتاق کوچیکه بعد ازم پرسید خسته شدی بیا بخواب و رختخوابمو انداخت توی آشپزخانه جورابامو درآوردم و رفتم خوابیدم به فکر مادرم بودم کمی اشک ریختم نمی­دونم کی خوابم برد. با صدای شیون و زاری از خواب پریدم مادر! مادر! کجا رفتی تو رو خدا برگرد این صدای خواهرم بود که بلند بلند گریه می­کرد بعد صدای خواهر دیگرم که توی شهر زندگی می­کرد بلند شد مادر مادر من هم توی رختخواب با هر ضجه­ای که می­شنیدم اشک می­ریختم به خودم می­گفتم دیگه مادر ندارم دیگه یتیم شدم و دیگه بعد از این بچه­های ده مسخره­ام می­کنند گوشه لحاف خیس شده بود از بس که گریه کرده بودم همین که بیدار شدم یاد شب پیش افتادم به خودم گفتم که نه مادرم هنوز زنده است اون فقط یه خواب بود به حیاط که اومدم باز خاله­ام را دیدم که چشاش سرخ سرخ بود دستش و کشید به سرم نمی­دونم چی شد که گریه­ام گرفت گفتم مادرم کو چی شده بغض خاله­ام هم شکست گفت هیچی نشده گریه نکن ولی من باز هم گریه کردم حالا اومدم اینجا براش یاسین بخونم و باز به یادش گریه کنم از روزی که دایی شهید شد مادر همیشه می­رفت سر قبرش منو هم می­برد همیشه سفارش می­کرد وقتی که من مردم پنجشنبه­ها بیا بالای سرم یاسین بخون من می­گفتم خدا نکنه شما بمیری.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:10  توسط مجيد اكبرزاده  | 

کفشهایی که از من تهی است

در داخل حرم و در صحن مسجد گوهرشاد منم و خستگی و خواب روزی که در خستگی و خواب سپری شده است و به خستگی و خواب می­گذرد از روزی که آمده­ایم مشهد فرصت زیارت نداشته­ایم یعنی سه روز همینجور ویلان و سرگردان در داخل خانه شهید اینور و آنور گشته­ایم و برای دکور همینجور الکی خستگی برای خودمان ساخته­ایم چقدر و چقدر فرق کرده­ام همانی هستم که بودم نشاط من فقط در همراهی با بچه­ها بوده است با جواد و علی­محمد مؤدب در داخل حرم گشتیم و بعد با او آمده­ایم داخل خانه شهید و شامی و صحبتی چقدر باهم فرق داریم شعر او عین زندگیش عین تفکرش است و من با این کلمات عاریه و فکری که مال خودم نیست به خیال خودم شعر می­گویم که بلغور حرف و حرکت دیگران است:

در طواف تو کفشهایی که از من تهی است

این کفشها در طواف تو نقاره می­زنند در آن صحن و سراها

وقتی غروب می­رسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط مجيد اكبرزاده  | 

اتفاق نیفتاده

این داستان در هیچ زمان اتفاق نیفتاده است بلکه در بی­زمانی اتفاق می­افتد شاید توضیح دادنش سخت باشد پس بگذارید اول داستان را برایتان تعریف کنم شاید خودتان متوجه حرفهایم بشوید نیمه شب تابستان بود شبی سرد تابستان داشت به پایان می­رسید هوا رفته رفته سرد و سردتر می­شد بخصوص در این منطقه سرد شمالی پسرک موخرمایی روی صندلی نشسته بود و داشت به فردا فکر می­کرد فکر فردا تمام امروزش را گرفته بود چه اتفاقی می­خواست بیفتد البته اتفاق تازه­ای نبود مثل هر باری که پدرش از سفر بر می­گشت فردا هم قرار بود پدرش برگردد بعد از یک مسافرت طولانی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:40  توسط مجيد اكبرزاده  | 

پیرمرد کار می کرد

پیرمرد کار می­کرد فقط کار می­کرد و به هیچ چیز فکر نمی­کرد جز شکم گشنه بچه­هایش. دخترش که جهاز می­خواست و پسرش که خرج کتاب و دفتر داشت. پیرمرد کار می­کرد و فکر نمی­کرد با آن دستهای زمخت که آجر و سیمان تراشیده بودشان و شانه­های افتاده که زیر بار سنگین فورغون و ضربات بیل و پتک مانده بود پیرمرد کار می­کرد و رویش ساختمانهایی را که با دستهای خودش بالا برده بود می­دید بعد از بلوک زدن نوبت سقف بود بعد گچکاری و سفیدکاری و تیغه­زدن، صافکاری و صاف کردن پله­ها، جا انداختن درها و پنجره­ها و وقتی کار ساختمان تمام می­شد و برای زندگی کردن آماده، کارگرها باید کوچ می­کردند و باز خانه­ای را از پی شروع می­کردند پیرمرد کار می­کرد و به هیچ چیز فکر نمی­کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:37  توسط مجيد اكبرزاده  | 

جنگ چه واژه ایست؟!

جنگ چه واژه­ایست؟!  ما بچه­های انقلاب جنگ را ندیدیم تنها از دیگران شنیدیم ما بودیم و جنگ بود ما در کلاسها و خانه­هایمان جنگ را حس می­کردیم اما جنگ را ندیدیم تنها از دیگران شنیدیمش جنگ را ندیدیم آنقدر ندیدیم که از یادمان مثل یادگار فراموشی گذشت.

جنگ را بی­اسطوره بی­یاد و لمس قداستش گذاشتیم و چسبیدیم به بعد از جنگی که ما را به تغافل کشاند جبهه امروز دیگر برای ما تصویری از حماسه نیست شاید خاطره گنگی است که در ذهن ما غبار گرفته است آسمان مردان خاکی­پوش جبهه­ها هرگز آن گونه که بودند معرفی نشدند و اگر نامی از آنها می­بریم خطاب به کوچه­های بن­بست و بزرگ­راههایی­است که در پیکر شهرهایمان تنیده­اند شهدا را خاموش خاموش مثل گذر نسیمی به نسیان سپرده­ایم اما آنها ما را فراموش نمی­کنند هر از چند گاهی به ما سر می­زنند و شهرهایمان را با جلوه حضورشان روح می­دهند جنگ در تناقض معنایی که در ذهن ما یافته است یادآور خاطره گذشتن و ماندن پیکار اراده و آهن و داستان حماسه امروزی ماست حماسه­ای با قهرمانانی همه از جنس اسطوره که ناممکن­ها را حیات بخشیدند و درخشش نامشان در صفحه تاریخ مثل گذر آفتاب نورانی است 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:33  توسط مجيد اكبرزاده  | 

از کجا پیدایت شد

نمی­دانم آقا، از کجا پیدایت شد که اینجا نشسته­ای کنار من. با آن دستهای زمخت خاکی کبودت و داری نفس نفس توی دکمه­های گوشی همرات می­نویسی برای من چیزی ننویس چون نه می­شناسمت نه می­خواهم بشناسمت. ولی اگر می­نویسی با حروف فارسی ننویس که نتوانم بگیرم می­دانی گوشی من فارسی نمی­گیرد حالا هر چه می­نویسی بنویس کاری به کارت نخواهم داشت. تا وقتی که کنار من نشسته­ای و مترو در ایستگاه هفت تیر ایستاده است و این همه آدمهای دیگر ایستاده­اند روبروی ما و سر کاری به دستهای من که اینها را می­نویسند و به تو که سرت را انداخته­ای پایین و با گوشیت برایم چیزهایی می­نویسی که نمی­دانم و کیف مکعبی­ات را جلویش گرفته­ای که کسی نتواند بخواند جز من، زل زده­اند.

جمله­های طولانی مثل این را دوست دارم چون باعث می­شوند از شر فعلها برای چند لحظه­ای که هنوز به کاغذ نیامده­اند دور باشم. هنوز نوشتنت تمام نشده می­خواهم بدانم برایم چه چیزی نوشته­ای که اینقدر طولانی است حتی طولانی­تر از جمله­های تکراری من که سعی می­کنم طولشان بدهم تا وقتی که نوشته تو برسد زود باش دیگر! ­باید در ایستگاه بعدی پیاده شوم هر چه نوشته­ای باشد فقط برایم بفرست باید پیاده شوم عیبی ندارد آقا هر چه نوشته­ای برایم نفرستادی بماند تا وقتی که دوباره شاید وقتی کنار من بنشینی و این بار هر طور شده برایم بفرستی ...

 

... و قطار مترو دور شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:56  توسط مجيد اكبرزاده  | 

پشت پرده

از پشت پرده و از پنجره ساختمان نیمه­تمام نور لامپا بیرون می­زد. کارگرها دور سفره نشسته بودند و داشتند شام می­خوردند به همین زودی کار این ساختمان هم تمام می­شد و باید به جای جدید و کار نوتری بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:47  توسط مجيد اكبرزاده  | 

تاپ، تاپ، تاپ...

«ساکت! سروصدا نکنید من نمی­تونم با این همه سروصدا به زندگی ادامه بدم!

آهای شما که فکر می­کنید، شما که کار می­کنید، شما که هنرمندید

ساکت

من سکوت را بیشتر از هر صدایی دوست دارم»

آنها همه ساکت بودند صدا زا هیچ کس درنمی­آمد

تاپ، تاپ، تاپ

«... پس این صدای لعنتی چیه که اینطور توی گوشم زنگ می­زند

اَه ...

صدا از اینجاست از توی سینه خودم...»

همه جا ساکت بود روی تخت خواب جنازه مردی افتاده بود درست از وسط سینه­اش شکافته شده بود و قلبش همچنان خون­آلود توی مشتش بود تاپ، تاپ، تاپ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:46  توسط مجيد اكبرزاده  | 

مخاطبان جبران

جبران را کمتر کسی در ایران می­شناسد تنها عده­ای از قشر فرهنگی و دانشگاهی با او و آثارش آشنا هستند با این حال پرداختن و تبلیغ فراگیری که ناشران و کتابفروشیها روی کتابهای او می­کنند بسیار جای تعجب است و این سؤال را در ذهن آدم بوجود می­آورد که آیا این یک نسخه تازه پیچیده شد برای قشر روشنفکری جامعه ایران است؟ یا اینکه اندیشه­های ناب جبران از سد سنگین ادبیات نه چندان باز ایران نفوذ کرده و استقبال خوانندگان موجب اقبال ناشران به نشر انکار جبران شده است.

با اینکه اعتراف همه خوانندگان و مخاطبان جبران اینست که آثار او سرشار از نگاه تازه و ماورایی به درون انسان و کل هستی است. سؤال این است که همان حکمتها وامثال که در ادبیات کلاسیک ایران فراوان است اینقدر مهجور مانده البته این درست که نسل نو و زندگی نو نیاز به نوگویی و ساده و امروزی کردن حکمتها و پیراستن حشر و زواید و شاید بهتر باشد بگویم آرایه­های لفظی­ای که لحن کاربردی و صریح امروز آنرا نمی­پسندد دارد ولی آیا ترجمه می­توانسته است آن فصاحت آثار جبران را به خواننده ایرانی منتقل کند در بررسی رویکرد قشر فرهنگی به جبران به دیدگاههای متفاوتی برخورد می­کنیم برخی او را یکی از پیامبران ادبیات نسل نو می­دانند و کلمات حکمت­آموز او را  جوشیده از وحی باطنی بر وجود او می­شمارند چنانکه کتاب پیامبر او را نوعی حدیث نفس و نوعی مانیفست ادبی او می­دانند و سعی دارند زندگی به صورتی ماورایی و معنوی به تصویر بکشند همچنانکه بعد از مرگش در لبنان و آمریکا دوستانش به این تلاش دست زدند کسانی مثل میخائیل نعیمه و ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:43  توسط مجيد اكبرزاده  | 

من چشمهای تو هستم

بگذار باران ببارد و شیشه­ها زیر ضربات آن بخود بلرزد. گرچه شب است و تو رفته­ای. اما باز من چشمهای تو هستم. روز است، تو را در خیال خود کنار دیوار می­بینم. نشسته­ای و روی صفحه بریلی کتابت دست می­کشی دم دستت رادیو دو موج پدر را هم گذاشته­ای، عربی شنگولی می­خواند. پاهایت همراه انگشتان دست من به رقص درآمده­اند. مادر از مطبخ داد می­زند: «ذلیل مرده صدای اون شیطونو ببُر! اگه بابات نیومد!»

نمی­دانم این کتاب را چند دفعه خوانده­ای عجب حوصله­ای داری. می­دانم اگر دایی اینرا هم از تهران نمی­فرستاد توی این شهر بی در وپیکر یک کتاب بریلی هم پیدا نمی­کردی. امشب تو آنجایی وقت برگشتن باید کتاب تازه بگیری.

احمد کاش من هم با تو می­آمدم ولی مادر نمی­گذارد: خرج زیاد می­شود. ولی تو که هیچ جا را نمی­بینی کاش من می­آمدم برایت از خانه­های کنار جاده­ها از آدمها از درختها و راههای پر پیچ و خم می­گفتم. وقتی من با تو نمی­آیم تو نمی­بینی من هم نمی­بینم، هیچ کس را هیچ جا را. کاش من بجای تو می­رفتم پیش دکتر. ولی نه، آنوقت من هم کور بودم و باید کسی از آنچه سر راه است برایم تعریف می­کرد. تو نمی­بینی و می­روی و من می­بینم و می­مانم. آخر چرا؟

به مادر می­گویم زمین می­خورد، پایش می­شکند، بچه­ها مسخره­اش می­کنند. من باید با او باشم. مادر می­گوید:

«پدرت هست مواظبشه»

امشب دوباره باران گرفته تو آنچایی خانه دایی، زندایی باز حتماً ماهی پلو پخته. کاش من هم آنجا بودم. مرضیه را هم می­دیدم تو که فقط از حرفهایش و دستهایی که تو را می­گیرد و تا کنار در می­بردت می­گویی. باید ببینمشان هم دایی، هم زندایی هم مرضیه.

یادت می­آید آن وقتها که من کلاس اول بودم و تو هنوز مدرسه نمی­رفتی. آمدند خانه ما، ماشینشان را دم در آبی پارک کردند. من دفترم را گذاشته بودم زیر سرم و داشتم تیرهای چوبی سقف اتاق را می­شمردم. همین که صدای زنگ بلند شد. دمپاییهای مادر را پوشیدم و تند دویدم چفت در را کشیدم. از همان دم در داد زدم: «دایی اومده! دایی»

دایی آمد صورتم را بوسید بعد زندایی دست به سرم کشید و حالم را پرسید. مرضیه اما سلام نکرده پشت سر مادرش آمد تو. یادت هست آنوقت آنها آمده بودند برای گردش. من و تو و مرضیه دور هم نشستیم و باهم بازی تازه­ای که او یادمان داد انجام دادیم: «وای دستم سوخت» دستها روی هم، پشت دست هم را نیشگون می­گرفتیم. نفر اول می­گفت وای دستم سوخت و دستش را بالا می­آورد. می­دانی من دست مرضیه را محکم نیشگون گرفتم به تلافی سلام نکردنش. اما امروز چقدر از آن روزها گذشته. او امسال می­رود سوم راهنمایی و من اول دبیرستانم.

کاش من هم با تو می­آمدم. همراه تو تا میدان انقلاب می­آمدم. مطب دکتر صادقی. همانی که همیشه تعریف می­کنی روی چشمت دوا می­گذارد. گفتی این بار سایه­ها را می­بینی شبحهایی که تکان می­خورند. کاش چشمهایت مثل آنوقتها درست بشود. چشمهای درشت و سیاه با ابروانی کشیده.

اگر وقت ساختن این خانه تازه­مان آهک روی چشمت نمی­افتاد اگر مادر دوای سیاه روی چشمت نمی­گذاشت حالا تو مثل همیشه سالم بودی. اما آنوقت دیگر اینهمه چیز تازه را نمی­دیدی. چرا می­گویم دیدن تو که واقعاً نمی­بینی. قرار است این بار رنگها را تشخیص دهی. اگر این عمل را هم از سر بگذرانی آنوقت رنگها را می­بینی شاید فقط شکل سیاه و سفید آدمها مثل تلویزیونمان، سیاه و سفید دیدن از هیچ ندیدن خیلی بهتر است

خوش به حالت، اگر خوب بشوی دیگر این کتابهای سفید بی­خط را می­اندازی دور. آنوقت است که مثل ما کتاب سیاه و سفید می­خوانی و دیگر لازم نیست من چشمهای تو باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:43  توسط مجيد اكبرزاده  | 

واقعاً التماس دعا!

حالا بياييد و هي به گرافيست و صفحه­آرا و تايپيست گير بدهيد كه ال است و بل است. متن­ها غلط، صفحات ناموزون، گرافيك افتضاح . ماشاء ا… فحش­خور اين جماعت هم بالاست و از هرجايش بگيري از آن­ور كار بالاخره يك چيزي بيرون مي­زند. ولي اي­كاش مي­دانستند مي­دانستيم مي­دانستيد!! كه چه بلايي سر گرافيست و صفحه­آرا و تايپيست بيچاره مي­آورند (بخوانيد مي­آيد) تا از آن­طرف دستگاه عريض و طويل چاپ يك مجله­اي به­نام … بيرون بيايد.

حالا ما درد دل آقايان و ايضاً خانم­هاي حروف­نگار!  را به خودشان واگذار مي­كنيم، و مي­رويم سر درد خودمان.  زنگ مي­زنند به طراح محترم! كه بيا تايپ مطالب تمام شده و امروز و فرداست كه بايد مجله را بفرستيم براي چاپ، هرچه زودتر خودت را برسان! بعله خودش را مي­رساند! سردبير محترم متني را نشان مي­دهد كه برو اين مطلب را كار كن ببينيم چطور مي­شود؛ و او مي­رود و سراغ سند (همان فايل) شماره گذشته كه مطلب جديد را صفحه­آرايي كند، اما معلوم مي­شود كه فايل قبلي درازا و پنهاي  ناجوري داشته و از گرافيك كم دارد پس بايد يونيفرم جديدي طراحي شود و اين خودش يعني يك هفته كار بالاخره طراح محترم! خودش را مي­كُشد دو شب، شب­بيداري مي­كِِشد و يونيفرم جديد مي­سازد.  كاري كه دوبار پيش از او انجام شده و ولي اولي متفاوت بوده دومي ناقص و فشل.

تازه بعد از آنكه يونيفرم آماده شد متن­ها را مي­دهند كه امشب آماده­شان كن! و اين يعني يك شب­بيداري ديگر ولي نه! اشتباه نكنيد چون عجله داريم بايد در دفتر مجله بماني و همين­جا كار را تمام كني. آن­هم با رايانه گازوئيلي دفتر، كه دوساعت طول مي­كشد برنامه را باز كند. خلاصه چه دردسرتان بدهم به­اصطلاح ريختن مطالب كه تمام شد تازه كاشف به عمل مي­آيد كه مطالب نهايي آماده نيستند و بايد جرعه جرعه تحويل بگيري و همان لحظه صفحه­آرايي شده بفرستي به چاپخانه!!

يك روز، دو روز، سه روز، يك هفته، تكميل قطره­چكاني مطالب و صفحه­آرايي با اعمال شاقه (رايانه گازوئيلي دفتر كه يادتان نرفته) ادامه مي­يابد و او آن تنها! (خودت را تحويل بگير آقاي گرافيست!) شبانه مجله را  پله به پله تكميل مي­كند. يك ساعت و بيشتر صرف پيدا كردن تصوير مناسب براي صفحه مصاحبه و يا صحفه پ‍ژواك مي­كند و دريغا كه جستجو بي­حاصل است آنگاه كه مي­گرد دنبال آنچه مي­داني نيست! بگذريم از اينكه سرمقاله و ته­مقاله! هنوز نوشته نشده و توقع آن است كه همين روزها نوشته آيد!

پرنگويم خلاصه وضعيت همان است كه گفته شد. بي­برنامگي در اين كار آنقدر زياد است كه طراح را مجبور مي­كند از خير كمك كردن بگذرد و كم­آوردنش را رسماً اعلام كند. از بس كه در اين حيطه طراح زياد است آمدن و رفتنشان انگار براي مجموعه عادي شده است.

حالا اي خوانندگان عزيز آنگاه كه مي­خواهيد فحش بدهيد كمي آهسته­تر اين­كار را بكنيد.

 واقعاً التماس دعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:42  توسط مجيد اكبرزاده  | 

در کلاس درس نشسته­ایم استاد دارد تاریخ تحلیلی اسلام را برایمان می­گوید مقدمه و مؤخره و غیره و ذلک (من به اینها هیچ فکر نمی­کنم به تو فکر می­کنم به لحظه­های تلخ شیرین بی­تو تلخ که بی­تو می­گذرد و شیرین که لحظه رسیدن به تو را شیرین شیرین می­کند لحظه­ها تند و کند می­گذرند کند است چون بی­تو می­گذرد و تند است چون که فرصت اندیشیدن به تو را از من می­گیرد) صبح رفتم اسلامشهر وسایلم را آوردم یعنی تا همین الان که ساعت حدود 5/4 است همین یک کار را کرده­ام ساعت 5/8 بیدار شدم و تا دست­وپایم را جمع کنم ساعت 5/9 شد و تا رسیدم آزادی 5/10 توی تاکسی دو تا پیرمرد اصفهانی تا خود آزادی باهم چرت­وپرت پاره کردند یکی می­گفت تاریخ به معنی مطالعه و بررسی روزگاران گذشته است آن یکی پیرمرد بر می­گشت و می­گفت این فلانی پیرمرده­ها شاید من هم مرده بودم بعد هم پیرمرد اولی رو به من گفت 150 سالشه براش مراسم ختم هم گرفتند ولی این هنوز هم زنده است پیرمرد دومی نمی­دانم از چه لحاظ می­گفت که اگر من صد تومان داشتم من با صد تومان سه ماه زندگی می­کنم. … زندگی می­کنم ….

هر علمی می­تواند تاریخچه­ای داشته باشد. انسانهای اولیه از هنر سردرنمی­آوردند. …. پیرمرد اولی باز برگشت و گفت چقدر قیافه شما دلنشینه شما چقدر خوبید بعد پیرمرد دومی می­گفت تاریخ بیانگر سرگذشت ملتها و سیاست پادشاهان است به این گوش نده این پیرمرد دیوونه است بعد خود پیرمرد اولیه گفت پول پول پول چرا همه اینقدر پول دوست دارند همه دیوونه­اند منم یوخده دیوونم اما نه اونقدر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:40  توسط مجيد اكبرزاده  | 

راپورت خفیه

به طور تقلید ابراهیم خان نبوی

نمره اول راپورت اجله خفیه­نویسان مملکت را داخل احوالات ولایات کرده با ما مذاکرات می­نمایند که اینطور مکتوب بفرمائید و آنطور داخل موضوعات جدیده بشوید.

بطور مسافر یک فقره اتوبوس ترمینال از پایتخت مملکت شریفه حرکت کردیم به طرف ولایت کبیره اردبیل که چندین مدت بود بی­خبر بوده نگران بودیم. مسموع شد که برف نزول فرموده شوارع و طرق مسدود می­باشد فی­الحال تلگراف فرمودیم به ولایت که منتظر نبوده معلوم نیست ما برسیم یا نرسیم.

الحمدالله به همت وزارت طرق و شوارع جاده به طور کف دست هموار بوده به سلامتی به ولایت رسیدیم دو ساعت مانده به دسته.

فی­الحال در ولایت هیچ پروبلم نبوده رؤسای دوایر و وکلای پارلمنت یا حل نموده یا پروگرام داده که به عنقریب حل بنمایند انشاءالله. خلق­الناس هیچ مشکل نداشته همگی به دعاگویی مشغول بوده هیچ کسالت نداشته به امور جاریه مماش متبادر می­باشند.

در ایام جاریه مشاهده فرموده یک فقره جریده شریفه مسما به پیام اردبیل یوماً بعد یوم مطبوع می­گردد به عنوان روزنامه. ابتیاع فرمودیم مدیر جریده فی­الحال میرزا رسول ناصرالملک اردبیلی اعلی­الله مقامه که در حکم اوتاد جماعت کتاب می­باشند. که در کل امور اعم از پلتیک سینماتوغراف، طیاطیر و امورات کریتیکی داخل بوده کاندیداتوری پارلمنت و شورای شهر ایضاً بوده، جریده شریفه به همین سیاق ساخته مطبوع می­نماید. در 4 صفحه که موجز همه امورات مهمه عالم در آن درج می­نمایم به قاعده و به هنجار. دو فقره بلکه سه فقره جریده محترم دیگر بوده که به طور هفتگی فهم رعایا را بالا آورده بسیار متشخص می­باشند.

میرزا مؤذن­الملک (رئیس بلدیه اردبیل) فرموده که اردبیل را به طور یک بلده فرنگی مع­الفرض پاریس، آباد نموده دهان اجانب و افراد پلتیکی معاود بکلی بسته هیچ نتوانند که بفرمایند، شوارع پاکیزه منازل و بوستانها آراسته هیچ پروبلم نبوده که حل نفرموده باشد بعون­الله تعالی.

می­خواهیم یک عریضه مکتوب بنماییم جهت میرزا پورمؤذن­الملک که چند فقره ویرانی از ممالک محروسه جهت نمایش وضعیت سابق ولایت به رجل سیاح که مسموع گردیده علی یومنا هذا از تابستان ایلان ائل مشغول سیاحت در ولایت بوده باقی بگذارد خدای نکرده اجانب فکر نفرمایند ولایت از ابتدا هیچ امکنه ویرانی نداشته اینها که می­فرمایند ولایت را آباد فرموده­ایم معاذاً بالله دروغ معروض می­دارند.

میرزا اصغر تقی­زاده شکیب­السلطنه از رؤسای وزارت هدایت عوام­الناس پروگرام فرموده که 110 فقره عبارت از نهج­البلاغه بنویسانند به خط خوش به طور عرفان عدالت و آزادی به لسان اجنبی و افرنگی که ایشان یاد گرفته به طور حداقل لسانی همچنان  که ایشان بوده داخل دین گردیده مشرف گردیده وظیفه ارشاد تماماً در یک روز به کلی اجرا خاطر جمیع رعایا آسوده گردد بعون­الله تعالی.

از بابت راپورت که فوقاً معروض گردید به کلی معذب گردیدم معاذاً بالله خاطر عاطر میرزااصغر مکدر گردد مع­الهذا بسیار ترسیده معذب نشستیم در کنج حجره. یک عریضه می­خواهیم مکتوب بنمائیم که همین پروگرام بسیار نافع بوده در پایتخت از همین پروگرام برقرار نموده بسیار منفعت داشته هیچ ملال در دل نگذرانند که کار ایشان ساخته است انشاءالله.

عرایض ما همچنان باقی است باقی را در نمره بعد بخوانید اگر زنده ماندیم...

عجالتاً هیچ فرمایش نداریم مواجب ما را اگر بدهند بیشتر و بهتر فرمایش خواهیم کرد باز اگر زنده ماندیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:37  توسط مجيد اكبرزاده  | 

خواب یک روز خوب

الهام خوابیده است، سرش از گوشه بالش مثل سر کسی که تصادف کرده باشد، انگار سالهاست که آویزان است دستهایش جلوی سر به حالت التماس افتاده­اند، قوز کرده و پاهای درهم پیچیده­اش را از زیر چارقد «فری» -مادرش- بیرون آورده. لُمبَرهایش را به چارقد چسبانده و سفت و سخت خودش را با این لحاف کوچک پوشانده. صورتش بین لبخند و اخم در تردید است. گاهی صدای ناله مانندی از میان لبهای گشادش بیرون می­خزد.

باز از روی تارمی خم شوی سرت را تا آنجا که ممکن است پایین می­آوری و چشمهای ورقلمبیده­ات را به پایین می­دوزی و هوار می­زنی: «دمپا بیا مو بده!» من دوچرخه­ام را سروته کرده­ام دارم زنجیر شلش را سفت می­کنم. از روزی که یک طرف تیغه زنجیرش شکسته دو تا رکاب که می­زنی گیر می­کند به پاچه شلوارت و مثل سگ چاپور گازت می­گیرد.

امروز باید کار را یکسره کنم یا خودم درستش می­کنم یا می­دهم آقاجواد زنجیرش را عوض کند. پی پول سُلفیدن را هم به تنم مالیده­ام. سه روز است دارم پول قاپ می­زنم: وقتی می­روم نان بخرم وقتی ناهارمان باید از بیرون بیاید یا برای آش شام باید جعفری بگیرم؛ اما هنوز سیصدش کم است. هنوز جای التماس پیش آقاجان هست.

تو هم که انگار سرآوردی، مدام وِر می­زنی. خُب دخترجان بیا این دمپاییهای «بی­قواره» را بردار من که با تو کاری ندارم. نکند می­ترسی موهایت را چنگ بزنم، دادت برود هوا آنوقت «فَری بیاید و مثل خودت نعره بکشد: «ولش کن گناه داره!»

به من چه دمپاییهایت افتاده زیر ایوان. می­خواستی گربه را پیشت نکنی. مگر به تو کاری داشت. آمده بود نان تریدهای گوشه ایوان را بخورد. آنوقت تو ترسیدی و دمپاییهایت را ول دادی طرفش. حالا هم تو پابرهنه­ای هم آن گربه بیچاره شکمش گرسنه است. دختر به بزرگی تو از گربه بترسد نوبر است. ده سال داری و هنوز کلاس اولی بیچاره همیشه باید کسی بالا سرت باشد؛ دهانت را تمیز کند. دماغت را بگیرد. لباس تنت کند. صبح موهای درهمت را شانه کند. پس کی می­خواهی بزرگ شوی. می­گویم برو گاز انبر ار بیار می­روی پیچ گوشتی چهارگوش می­آوری. اگر می­گویم احمقی، احمقی دیگر. از پارسال تا حالا نه پدر «جُلُمبرت» رفته پی خانه بگرد و ما را از شرتان راحت کند نه مامان کار درست و حسابی می­کند. تو هم که با این خنگی­ات حال همه را بهم می­زنی خدا خواهرزاده گیجی مثل تو را نصیب هیچ کس نکند.

آن شب که آمدید خانه مان. شاممان را خورده بودیم. سید شابا رفت جای آقاجان را بیاندازد. من هم تشکم را انداختن و لَم دادم به بالشتک و مشغول درس شدم. اما شما آمدید و من مجبور شدم به قول آقاجان یال و کوپالم را جمع کنم و بروم اتاق پشتیف بخوابم تا شما از راه رسیده­ها بار و بندیلتان را خالی کنید و اتاق من بشود خانه شما. فردای آن شب چه حرصها خوردم تا آنهمه کتاب و وسایل را آوردم توی این یکی اتاق.

هنوز دسته رادیو شکسته باقی مانده، گرچه تلافی­اش را سرت درآوردم که دیگر به وسایل من دست نزنی ولی هر بار که می­بینمش داغ دلم تازه می­شود. باید آنقدر دستت را می­چلوندم تا می­شکست. آخر تنها این نبود که، آلبوم یادگار عمو را هم تو از کمد برداشته بودی تا عکس خودت را تماشا کنی. تقصیر خودم بود که تو را بغل گرفته بودم و عمو عکس دوتاییمان را انداخته بود کاش سوزانده بودمش تا بخاطر آن گوشه دو سر آلبوم را جر ندهی.

من دوچرخه­ام را داده­ام آقاجواد زنجیر تازه بیاندازدش، وقتی می­آیم توی اتاق می­بینم الهام خوابیده است. من که فکر نمی­کنم او خواب ببیند او که امروز و دیروزش یکی است. اما شاید هم خواب ببیند، «خواب یک روزخوب را».

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:36  توسط مجيد اكبرزاده  |